"جنگ"

کابوس مرگ از ذهن مادر دور نمیشه
وحشت یه لحظه از شب و روزش جدا نیس
تو میدون مینی که اسمش ذهن باباس
آوازی غیر از نعره ی خمپاره ها نیس

شهری که رویاش تو یه لحظه منفجرشد
چن ساله که تو گیر و دار یک نبرده
با بغضی که راه نفس رو بند آورده
با سینه ای که توش یه اقیانوس درده

لالایی مادر هنوز هرشب به راهه
انگار کف خونه یه چشمه خون می جوشه
آوار سقفو رو تن از خاطر نبرده
تصویر خون آلود طفلش پیش روشه

خیلی گذشته از شب آژیر قرمز
رگبار خون می باره هرشب روی شیشه
از درد مادرهای بی فرزند گفتیم
دردی که جز با مرگشون درمون نمیشه

صد سال باید بگذره تا قرن تازه
مرهم بذار روی زخمایی که چرکه
دلواپسایی که به طبل جنگ می کوبین
از اسم جنگ این مملکت بغضش می ترکه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: