"حق داری"

وقتی که خون توی رگای خونه می خشکه
ده سال عمر رفته رو بیهوده می بینی
ده سال بذر خاطرات خوب می کاری
ده قرن خار حسرت و بی حسی می چینی

کاش از میون اینهمه ابرای بارونی
یه صاعقه از ریشه می سوزوند جسمم رو
یا تو کتاب سرنوشتم از همون اول
دست خداخط می زد از هر صفحه اسمم رو

هرچند فکرش رو نمی کردم مقصر شم
من باعث این زلزله تو خونه مون بودم
توبغض می کردی ودائم حرص می خوردی
از نقشه های ناقص و افکار محدودم

از دست رف به سادگی با فکر خام من
آینده ای که تا ابد باید بسوزم توش
حق داری صد دفعه بپرسی از من احمق
خوشبختی ای که عمری می خوندی تو گوشم کوش؟

تو زندگیت چیزی نبودم جز یه خواب بد
حالا دیگه وقتش شده بیدار شی از من
کم بد نکردم به تو و اون بچه ی معصوم
حق داری نفرینم کنی  بیزار شی از من

از این نویسنده بیشتر بخوانید: