♥ تقدیم به حضرت رقیه(س) ♥

با چشــــم خیسِ خون،با لکُنتِ زبون
میناله طفلکی: ن..نه!..نه عمّه جـون

این س..سَرِ کیه؟! خ..خونیـــه چرا؟
باور نمی کـنم، بابام کو کافـــــرا!

بابایِ ناز من! بابای خوشگـــــــلم!
درد و گلایـه ها،سنگینـــــه رو دلم

بابا! نبودیو..چه دیر رســــــــیدیو
روی تنم ببــــــــین،زخم و کبودیو

این ظالما منو،با ترکــــــه می زنن
تا گریه می کنم،بدتر که مـــی زنن

بابا منو ببوس،بیشتر منو نســـــوز!
خون لخته رو لبات،تو تشنه ای هنوز؟

من با یه کاسه آب،بی تاب و با شتاب
گشتــــم..ندیدمت،ســیرابم از غمت

گفتم؟که دامنـــم،آتیش گرفتـه بود؟
گفتم بهت؟چطور..پشتم شده کبــود:

یه ناکسی رسید،چی شد؟چشم ندیـد
گوشواره هامو از،گوشم گرف کشید

با فحش و با کتک،من زیر مشت و چک
داد می زدم همش: داداش علی کمک! داداش علی کمک!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: