چهار پاره ی مرکب

این عاشقی بی تو ققط درد است
فنجان فال قهوه ام سرد است
این طعم تنهایی یک مرد است
این طعم زهر است یا که اسپرسو

ناراحتم از این همه تزویر
از این تریت عشق با تدبیر
از قفل های بسته ی زنجیر
من میروم این بار به فاز دو

من پنج ماه است روی ماهت را
آن خنده ها ، زنگ صدایت را
بوسه بر آن لب های نازت را
نه دیده ام نه مز مزه کردم

من پر شدم از این تهی ، سر شار
در لا به لای شور یک افشار
روی سکوت از سخن پروار
تنها نشستم زمزمه کردم

تنها نشستم چشم در راهت
چشمم به این راه است و این ساعت
من دل سپردم ساده و راحت
این عاشقی منطق نمی خواهد

در شهر ما منطق به دینار است
در مکتب شهر ، عشق بیمار است
قلب من از منطق چه بیزار است
این شهر با منطق نمی پاید

از این زمین رند عاشق کش
تا آسمان زنده ی سر خوش
اسم تو را در کوه کولی کش
با رنگ خونم منتشر کردم

من از خدا تنها ترم اما
پایان این شعر است پس برپا
با هم به سجده می رویم حتی
حتی اگر من از خدا طردم

از این نویسنده بیشتر بخوانید: