هجوم درد

این زندگی واسم‌‍‌ پر از درده
درگیر اوج بی کسی هامم
روز و شبم لبریز تردیده
زندونیه دلواپسی هامم

من از هجوم درد بیزارم
از حجم بی مرز غم و اندوه
از دیدن چشمام توو آیینه
از دیدن این چهره ی بی روح

وُدکا و ویسکی و تِکیلا هم
مرهم برای دردای من نیست
با قرص اعصابم نمی سازم
درمون من تسکین این تن نیست

آرامشو یک جایی گم کردم
بین همین روزای تاریکم
امید تووی زندگیم مرده
حس می کنم به مرگ نزدیکم

من از هجوم درد بیزارم
از حجم بی مرز غم و اندوه
از دیدن چشمام توو آیینه
از دیدن این چهره ی بی روح

دلتنگ یک آغوش آرومم
آرووم مث آغوش یک مادر
آرامشی از جنس لالایی
آرامشی تا لحظه ی آخر

از این نویسنده بیشتر بخوانید: