چاردیواری

چاردیواری من

 

فکر می کنم که”سارتر”ام و

توو یه کافه

توو سن میشل

نشسته ام و پیپ می کشم

 

توو فکر یه پیس تلخ

قهوه ی چشم های تو رو با یه نفس سر می کشم

 

تووی کافه جمع می کنی

دوستای فمنیستتو

از تهران و تبریز و رشت


محو سخنرانیت می شم

توو سرم آشوبی می شه

جنبش می شصت و هشت

 

بعد این بحث های سنگین ، رو به روی من می شینی ، قهوه و سیگار تو دستات

 

منو آروم می کنی باز

کافئین داری توو چشمات

نیکوتین تووی نفسهات

 

اما دیگه خسته شدم از سیگار تو کافه ها

نماد آزادی زن

 

رها کن “جنس دوم”و

بزن بریم خونه ی من

 

چه می چسبه با تو چایی ، چه می چسبه با تو سیگار

توی چاردیواری من ، خانوم سیمون دوبوار!

 


تو رو می نویسم و …

باز تو رو مینویسم و باز …

تو می شی “هستی و نیستی”

 

توو چشام زل می زنی و دستام و میگیری می گی:چه اگزیستانسیالیستی!

 

 

تو مقاله هات چه خوبن

تو تئوریات چه نازن

همه حرفای اساسی

 

قصه ی همخونگی مون تو نوشته هات می آد و لای اخبار سیاسی

 

منو اشتباه نگیری  که یه فیلسوفم و عالم

من یه مرد زن ستیزام

 

من می خوام خونه بشینی

تو واسم عشوه بیای و من برات چایی بریزم

 

چه می چسبه با تو چایی ، چه می چسبه با تو سیگار

توی چاردیواری من ، خانوم سیمون دوبوار!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: