……

برام حوا ببار امشب همین حالا که مصلوبم
همین حالا که دستم رو به میخ واژه می کوبم
برام حوا ببار امشب ببین غرق نفس هاتم
تو این شهری که شب گردم تو این دنیا که رسواتم
تمام سهم من از تو همین یاده نگیر از من
نذار کم شم از این لحظه نذار گم شم تو این خرمن
نذار حوا هوایی شم نذار گم شم تو این رویا
بذار با تو همین باشم یه مردی اونور دنیا
یه مردی که حواسش نیست بدون تو نفس داره
یه مردی که تموم سال از این بیغوله بیذاره
یه مرد زخمی تنها یه مرد غرق بدبختی
یه مرد خسته از تکرار یه مرد از واژه ی سختی
تصور کن تموم شهر خواب جشن می بینه
تصور کن همین مردو که داره خواب می بینه
تصور کن تو این دنیا تموم آسمون صافه
تصور کن همین مردو ترانه خون و الافه
تصور کن تمام عمر آدم عاشق حواست
تصور کردنت حوا تموم سهمم از دنیاست

از این نویسنده بیشتر بخوانید: