حصار

جهان کوچک شده ام
چه تنگ و تاریک برام
زمان تعیین شده ام
مرگی که نزد یک برام
بین من و د نیای باز
حصاری بود دور و دراز
سقفی که هیچ رنگی نداشت
روز و شبم را یکی داشت
روز های سر خورده گی ام
پوچی و بیهوده گی ام
زجری که پایانی نداشت
دردی که درمانی نداشت
پنجره ای باز نمیشد
راهی که اغاز نمیشد
پشت حصار بیکسی
نبود برام هم نفسی
عمری که اسانی ندید
خانه به ویرانی رسید

از این نویسنده بیشتر بخوانید: