بی قرار

 

رو شونه م بار ه سنگین ه
تو چشمام اشک ه غمگین ه
هوا سرد و دلم تنگ ه
مگه حالم رو میبینه

دلم کم داره گرمار و تو منطق، گیر ه احساس ه
میون فاصله سرما یه جای تازه میسازه

ازم دوری پر از حرفم
نمیتونم ک برگردم

تو رو می‌خوام نمیشه باز
چ کاری با خودم کردم

یه سر درد ه بدی دارم بیا آغوشتو می خوام
یکم آروم و بهتر باش با این احوال بی پروام

اگه چشمامو بشناسی
خودت میفهمی حرفامو

تموم این نگاه بازی
بهت میگه چراهامو

اگه دردی برات دارم
بگو تا گم کنم راهمو

ازین دنیا برم کم شم
بکش این خسته ی خام و

دلم هر چی بهش میگم ب تو راه ش و نمیبنده
داره دنیای بی معنی ب سرتاپام می‌خنده

همش میگم دوست دارم

مگه میشه کلک باشه !؟..

من و عشقم ب این خوبی …

میشه بی عاقبت باشه؟!

 

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

https://www.academytaraneh.com/114966کپی شد!
234

درباره‌ی صفورا(صوفی) حقیقی

صفورا (صوفی)حقیقی ,کارشناس زبان انگلیسی , نقاش,ترانه سرا، شاعر من فراموشی ه چشمان ه تو را میخواهم تو به نزدیکى ه قلبم به خودت میخندی نه به این مانم من نه از آن در گذرم تو نگاهت بر من دست در دست منی و چه راحت ،بی ترس قصه ی عشق مرا می‌شکنی و چه آسوده و بی پروایی پر هیاهو بی مرز حرفای بی مغز، لب خندان مرامیبندد ⁦ 🖤عشق می آید و در روی دلم می‌بندد⁦🖤 🖤صفورا ⁦🖋️⁩⁦✔️⁩⁦