همه زندگی تعارف نیست !

به “مهدی دمی زاده ”
و ” رضا معظمی ” :

مثل پیکان ۶۳ خسته ام
که توو گاراژ غم فراموشه
مثل یه خونه ی کلنگی که
چش براه بسازو بفروشه
*
یه پناهنده ی لب مرزم
که از آغوش خونه دل کنده
زندگیش خاطرات توو ساکه
عِرق ملی نداره … شرمنده !
*
خسته مثل سه جلد یه تصنیف
که ” دی جی ” یکهو باطلش کرده
مثل وقتی که یار هم تیمیت
کرنر دشمن و گُلِش کرده
*
خسته مثل شعور عقربه هام
که به ” فردا ” دهن کجی کردن
که قراره تموم تاریخ و
رو به اول دوباره برگردن !
*
خواب شهزاده های قصه رو … نه !
یه گلو آب خوش سفارشمه
بختک قصه رو بگو باشه
وزنش و کم کنه فقط یه نمه …
*
بی کلاهه سرم ؛ ملالی نیست
شایدم “عصر باده ” دوره ی من
چای سیلان هند و هم خوردم
خستگی هام و کم نکرد اصلا” .
*
خیلی خسته ام شبیه بارسلونا
خسته از این همه مقام وجام !
مثل گوینده ی خبر خسته ام
پشت تکرار واژه ی برجام
*
خسته ام از پرسه توی آدمها
کلی سگ دو زدم با این هدفن
همه ی زندگی رو جون کندم
مثل بازنده ی دوی ماراتن …
*
همه چی بوی خستگی میده
شعر و رویا و بوسه وسیگار
مترو و جانماز و اینترنت
جنگ و بارون و حقه و آزار
*
من یه معنای تازه از “خسته ”
واسه علامه دهخدا دارم
حس ام و رج زدم رو کاغذها
روحم و توی واژه می بارم
*
درد دل می کنم سبک تر شم
اعترافت منم ؛ کشیش ام تو
همه ی زندگی تعارف نیست !
نگو ” خسته نباشی ” و … خفه شو … !

(همین )

۵۶۸
۸
۱

درباره‌ی احسان ابوالحسنی

دختران شهر به روستا فکر می کنند / دختران روستا در آرزوی شهر می میرند / مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند / مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند / کدام پل در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمی رسد ...
عضویت