موجی

پدر جون می فهمم چی به تو گذشت
که حال تو از یادشم بد میشه
می دونم که کابوس اون هشت سال
تو مغزت یه آژیر ممتد میشه

می خوای صحنه های خراش دلت
کمی کمتر از ذهن تو رد بشه
شاید کمتر اون زجر بی انتها
واسه لذّت زندگی سد بشه

من از اسم جنگم می لرزه تنم
کی میگه کم ارزش تر از خاکِ خون؟
کی می تونه رنگ تقدّس بده
به رگبارِ تیر و تفنگ و جنون ؟

همیشه برای برادر کُشی
هزاران دلیل هس که توجیه شه
عجیب نیس که دسبند زندونمون
یه زنجیر از جنس تسبیح شه

تو دنیایی که مرز ، بی معنیه
جایی که زمین دیگه یه دهکده س
هنوزم فراوونه آدم هایی
که نفرت تو رفتارشون قاعده س

کم از "مرگ بر" زهر شد زندگی؟
کم از خاکمون خون مردم چکید؟
کم از نفتمون آسمون تیره شد؟
کم این نسل ما اسم بحران شنید؟

پدر جون می دونم که تو فکر تو
هنوز خونه یه گولّه ی آتیشه
هنوزم یه "موجی" صدات می زنن
کِی از موجِ دردای تو کم میشه؟

۷۹۸
۴۸

درباره‌ی انیس جزایری

متولد مهرماه 1370 دانشجوی رشته گرافیک اهل بروجرد. دو ساله شعر وترانه کار میکنم. از نقد شدن کارهام استقبال می کنم.
عضویت

  • انیس جزایری عزیز … فعلا که فوقالعاده بود کار … واقعا لذت بردم از تک تک بنداش … بعدا بیشتر روش فکر می کنم … خیلی خوشحالم که ازت می خونم …نیازی به تعریف نه داری و نه من حوصلشو دارم…بر می گردم…

  • روزگاری غزال این بستان /// در سرش شور و حال دیگر داشت
    شاخسار درخت احساسش /// شعرهایی لطیف و نوبر داشت
    واژه در واژه هر ترانه ی او /// عطر ناب گلاب قمصر داشت
    گر چه سرشار از غرور اما /// به محبت به عشق باور داشت
    شاد میشد به شادی یاران /// دیده از درد بیکسان تر داشت
    آنچه پیران دشت میدانند /// همه را او نخوانده از بر داشت
    حیف اما که این غزال آخر /// سمت بیراهه ها قدم برداشت
    (فی البداهه)
    درود
    مواردی رو میخواستم بهت بگم
    اما خب
    همه ی حرفها گفتنی نیست
    میدونم که خیلی از چیزایی که در ذهنم برای گفتن بود رو تو با استعداد و هوشی که ازت سراغ دارم میدونی
    پس حتما با علم و اگاهی نسبت به اون مسائل باز هم تصمیم به ارائه ی بعضی از کارهات گرفتی
    به تصمیمت احترام میذارم
    ولی ایکاش…
    بهرحال موفق باشی

    • سلام انیس.
      شب است و ما هم یه چند ساعت درس خوندیم برگشتیم…بذار یه چند تا کامنت بذارم :)
      آقای مقدم!مصرع پایانی بند سوم رو من با انیس مخالفم…خون در مقابل ناموس ارزش نداره..خاک هم مساوی با ناموسه…اما در مورد جنگ من جزو منتقدای جنگم…یعنی معتقدم که جنگ تحمیلی هم نباید هشت سال طول میکشید…یه شعر بود که یادم نیست چی بود…تقریبا این بود:میگفت:جنگ دریایی بود به طول هشت سال و عمق چند سانتیمتر…(؟)نمیدونم اصل شعر چی بود کاش بچه ها بدونن و بیان اینجا اصلش رو به ما بگن… منم اندیشه هام تغییر کرده! دست خودم نبود..یعنی یهویی شد…میدونید؟ خیلی از ماها اندیشه هامون پوست میندازه و این برای هر کسی اتفاق می افته…منم یه ترانه راجع به جنگ دارم خیلی موجیه:)) فکر نکنم تایید بشه! ولی اگه تایید شد ایراد بهش نگیرید:) من فرزند جانبازم ولی منتقد جنگم…بدون اینکه اصولم رو از دست بدم…
      اما راجع به ترانه:خیلی زیبا خیلی خوب…دو بند اول قافیه هاشون یکی شده…عمدی بوده این کار؟ میدونی ترانه هات روز به روز داره بزرگتر میشه…من این حس کردم…پیشرفتت خیلی واضحه…بهت تبریک میگم.
      انیس به قول آقای سرمدیان برمیگردم!

      • ببخشید. .منظورم مصرع دوم بند سه بود. ..خاک و ناموس و اینا!….:)

      • نسیم عزیز
        کی میتونه از جنگ به نفسه خوشش بیاد؟؟
        هر انسان ازاد اندیشی منتقد جنگ هم خواهد بود
        من هم معتقدم جنگ هشت ساله خیلی کوتاهتر میتونست تموم بشه
        (همیشه برای برادر کُشی// هزاران دلیل هس که توجیه شه)
        اما ایا به صرف اینکه نیروهای دشمن مسلمان و یا شیعه هستن میتونیم اسم این جنگ رو برادر کشی بذاریم
        ( کی میگه کم ارزش تر از خاکِ خون؟)
        ایا واقعا خون با ارزش تر از خاکه؟؟
        ایا اینکه برای دفاع از شرف ناموس و خاکمون به روی دشمن گلوله ببارونیم مقدس نیست؟جنونه؟؟
        ( کی می تونه رنگ تقدّس بده// به رگبارِ تیر و تفنگ و جنون ؟)
        و ایا بهتر نیست انتقادایی که به جنگ داریم رو واقع بینانه تر بیان کنیم؟
        در زیبایی ترانه شکی نیست و من مطمئنم اگر خانم جزائری کمی با تدبیرتر در مورد ترانه های اجتماعیشون اقدام کنن
        بزودی شاهد موفقیتهای زیادی از ایشون خواهیم بود

      • راستشو بخواین منم با جناب مقدم موافقم … حرف حق رو نمی شه قبول نکرد ..هر چند که همه ما اونقدر لجبازیم که گاهی وقت ها دوس داریم به زمین و زمان هم گیر بدیم … البته منظورم خودمه ، ولی بعد که بیشتر دقت می کنیم ، می فهمیم که ناحق گفتیمو شاید تو اون شرایط خودمون هم نظر متفاوتی داشتیم … مثلا شاید من همین الانم که اینقدر اعتقاداتمون ضعیف شده اگه جنگ شه برم … شایدم بترسم(که احتمالش زیاده) … حتی خودمم نمی دونم بعدا چه تصمیمی می گیرم ، پس خوب نیست پیش قضاوت و یا پس قضاوت در مورد چیزی که واقعا پیچیده تر از افکار ما هست ،داشت … همینطور که هممون می دونیم بحث جنگ و مذهب و اعتقادات کلا متفاوته و اصلا به هم مربوط نیستن …چه بسا خیلی افرادی که با حکومت هم مشکل داشتن توو جنگ شرکت کردن که کم نیستن … ولی خب قضاوت در موردش حتی از محدوده ذهنیمم خارجه … روزتون خوش …

      • اون که روو زانوهاش راه میره
        سی ساله که روو حرفش ایستاده
        لازم بشه بی دست میجنگه
        هرچند روی ویلچر افتاده

        این بند بالایی ، بخشی از ترانه ی منه که البته هنوز چکش کاری نشده..
        سلام به هر دو بزرگوار
        عذر خواهی از استاد مقدم عزیز به خاطر جسارتم و ممنون از جناب سرمدیان.
        این بند یعنی جنگ برای من مقدسه…منم گفتم که خاک یعنی ناموس…همه میرن جنگ….حتی قطع نخاعیها هرشب خواب جبهه رو میبینن…اما جنگ نباید ۸ سال طول میکشید:) این نظر من بود..جهان بینی من و انیس یکی نیست…حداقل توو این زمینه…منم با بندهایی که اشاره کردین موافقم اما نگاهم به جنگ ، نگاه خوشبینانه ای نیست…نمیشه…جنگ ، نباید ۸سال طول میکشید:) به خاطر مردم…به خاطر بچه ها…اینم بند دوم که انتقاد من از جنگ رو به شکلی دیگه بیان میکنه:

        روو خونه هامون موشک افتاد و
        بابا فقط توو عکس ها “سر”داشت
        بابا توو قاب عکس میخندید
        مادر همیشه زخم بستر داشت…

        ممنون استاد عزیز…
        ممنون آقای سرمدیان بزرگوار..
        (گل)

      • ازت میخوام بعضی چیزها رو خیلی رک نگی انیس…حداقل اگه بیشتر دنبال نقد ساختار ترانه ات هستی تا پیامش…جاهای دیگه بگو اینا رو. مشکلی نیست.اما اینجا نیاز ره نقد شدن ساختار ترانه مون داریم…بعضی حرفها چون یه جور تابو شکنی محسوب میشه باعث میشه که فقط اعتقاداتت توو ترانه Bold بشه..خب خیلی از عزیزان، باهات مخالفن…نه با خودت، با اعتقاداتت…و این باعث میشه که کار تو به جاده خاکی بزنه…به حاشیه بره…و از نعمت نقد شدن محروم بشه…
        الان ما چند نفر ترانه ات رو نقد نکردیم…بیشتر با هم وارد گفتگو شدیم و این به خاطر تابوشکنی اعتقادی ترانه ات بود…
        ولی باز هم میگم…ترانه ی تو هر روز در حال رشد کردن و قد کشیدنه:)
        موفق تر باشی عزیز:)

    • سلام آقای مقدم عزیز. ممنون که با نگاه انتقادی به این ترانه ی انتقادی باب بحث و نقد محتوایی این ترانه رو باز کردید. مسلما نظرات موافق و مخالف تکمیل کننده هر بحث و هر موضوعی هستن. فقط به یاد داشته باشید این ترانه یه ترانه احساسی هست که سعی کرده احساسات ضد جنگ رو به نمایش بذاره و در پی تجزیه و تحلیل دقیق موضوع جنگ و پرداختن به زوایای مختلف و مواردی که انسان ناگزیر از جنگیدنه نیست. طرح اون مسایل مقاله ای مفصل می طلبه و تحقیق و کنکاشی گسترده. در مورد برادر کشی هم منظورم شیعه و سنی و مسلمان بودن نبوده بلکه کل نژادهای انسانی رو از هر قوم و قبیله و دین و رنگ و زبان و… برادر هم می دونم. باید برای نجنگیدن دنبال بهانه بود نه برای جنگیدن دنبال دلیل و انگیزه های مهیج. من با تمام ادیانی که انسانها رو به جون هم میندازن تا آرمانهای خودشونو به بشر تحمیل کنن مشکل دارم. با تمام قدرت طلبانی که به بهانه خاک و ناموس و وطن انسانها رو به کشتن هم تشویق می کنن مشکل دارم. در جواب نسیم مفصل تر توضیح خواهم داد.

      • سلام علیرضای عزیز و نسیم مهربون. ممنون که چراغ نقد رو همچنان زنده نگه می دارید و سعی در بهتر شدن همه چیز دارید. این ترانه و این بحث وامدار نامه های عاشقانه ایست که یغما برای نامزدش می نوشته و قطعه ای از اون رو براتون نقل قول می کنم:
        انسان‌ها اگر گاهی‌ گریه‌نکنند رفته‌ رفته‌ از انسانیت‌ دور می‌شوندُ به‌ هیئت‌ِ حیوانی‌ در می‌آیند! حیوانی‌ مانندِ هیتلرُ استالین‌ُ پینوشه‌ و دیکتاتورهای‌دیگر! آخرین‌ جانوری‌ که‌ از او اسم‌ بُردم‌ هنوز زنده‌ است‌ُ با دِل‌ِ خوش‌ دورتادورِ اروپا را می‌گردد! چند میلیون‌ نفر را در شیلی‌ اعدام‌ُدر گورهای‌ دسته‌ جمعی‌ِ مدفون‌ کرده‌! طوری‌ که‌ جسدهاشان‌ هرگز پیدا نَشُد! حالا هَم‌ با پولی‌ که‌ از مملکت‌ چاپیده‌ در اروپازنده‌گی‌ می‌کند! گاهی‌ قضّات‌ِ دادگاه‌های‌ بین‌المللی‌ قلقلکش‌ می‌دهند امّا به‌ علّت‌ِ کهولت‌ِ سن‌ پزشکان‌ او را از رفتن‌ به‌ دادگاه‌منع‌ کرده‌اندُ به‌ همین‌ دلیل‌ِ انسانی‌ (!!!) چنین‌ قاتلی‌ از مجازات‌ مصون‌ مانده‌ است‌! قاتلی‌ که‌ مطمئنم‌ در زنده‌گی‌ هرگز اشکی‌نریخته‌ است‌! برای‌ همین‌ به‌ تو گفتم‌ از گریستن‌ِ خودم‌ خوش‌ْحالم‌! می‌دانم‌ که‌ دیکتاتورها گریه‌ نمی‌کنند! می‌توانی‌ برای‌مطمئن‌ شُدن‌ به‌ دیکتاتورهایی‌ که‌ امروز در سراسرِ جهان‌ هوا را به‌ گندِ نفسشان‌ آلوده‌ می‌کنند نگاهی‌ بی‌اندازی‌! همین‌ الان‌ که‌من‌ این‌ نامه‌ را برایت‌ می‌نویسم‌ هزارها بُمب‌ُ موشک‌ بر سَرِ مردم‌ِ عراق‌ می‌ریزدُ این‌ فاجعه‌ی‌ بزرگی‌ست‌! یک‌ طرف‌ جانورِدیوانه‌یی‌ مانندِ صدّام‌ُ یک‌ طرف‌ دیکتاتورِ نورسیده‌یی‌ به‌ نام‌ِ بوش‌! دلم‌ می‌خواست‌ چتری‌ بزرگ‌ داشتم‌ُ تمام‌ِ مردم‌ِ عراق‌ را زیرِآن‌ جای‌ می‌دادم‌ تا از باران‌ِ موشک‌ُ بُمب‌ در اَمان‌ باشند! مردم‌ِ بغدادُ بصره‌، مردم‌ِ کرکوک‌ُ سلیمانیه‌، حتّا آن‌ها را که‌ در جنگ‌گلوله‌یی‌ هم‌ پرانده‌اَند، چرا که‌ آن‌ها هم‌ بی‌گُناهند! هیچ‌ انسانی‌ سرباز به‌ دُنیا نمی‌آید! این‌ دیکتاتورها هستند که‌ از انسان‌هاموجودات‌ِ قاتلی‌ می‌سازندُ با عبارت‌ِ مضحک‌ِ قوانین‌ِ نظامی‌ رو در روی‌ هم‌ می‌نشانندشان‌ تا خون‌ِ یک‌ْدیگر را بریزند! قوانینی‌که‌ به‌ سرباز می‌گوید تُفنگ‌ ناموس‌ِ توست‌ وَ وادارش‌ می‌کند آلت‌ِ قتّاله‌یی‌ را به‌ سان‌ِ ودیعه‌یی‌ آسمانی‌ ستایش‌ کندُ با آن‌ به‌ روی‌کسی‌ که‌ چهره‌اَش‌ را ندیده‌ وُ خود با او خصومتی‌ ندارد شلّیک‌ کندُ به‌ وُجدان‌ِ خود همین‌ جواب‌ِ مزخرف‌ را بدهد که‌: از دستوراطاعت‌ کردم‌! چه‌ انسان‌هایی‌ در جنگ‌ مُرده‌اند که‌ خود می‌توانستند نجات‌ دهنده‌ی‌ جهان‌ باشند! در جنگ‌ِ ایران‌ُ عراق‌ چه‌جان‌های‌ عزیزی‌ از دو کشور زیرِ خاک‌ رفتند! جنگ‌ از آن‌ورِ مرز آغاز شد امّا سربازان‌ِ عراقی‌ هم‌ چاره‌یی‌ نداشتند! بنا به‌ ملّیت‌ِثبت‌ شُده‌ در شناس‌ْنامه‌هاشان‌ مجبور بودند بجنگندُ اطاعت‌ کنند از فرمان‌ِ موجودی‌ مانندِ صدّام‌! گوششان‌ هم‌ از عباراتی‌مانندِ وطن‌ُ خاک‌ پُر بود! باور کن‌ هیچ‌ خاکی‌ ارزش‌ِ آن‌ را ندارد که‌ به‌ خاطرش‌ خون‌ِ انسانی‌ ریخته‌ شَوَد! آه‌! اگر کشته‌گان‌ را یارای‌سخن‌ گفتن‌ بود… امّا چنین‌ رُخصتی‌ در کار نیست‌! مرگ‌ پایان‌ِ حضورِ آدمی‌ست‌! نقطه‌ی‌ پایان‌ِ آفریننده‌گی‌! انقضای‌ تاریخ‌ِتنفّس‌ُ سوال‌ُ تعقّل‌

      • این فراز هم خوندنی و جالبه:
        راستی‌ می‌دانی‌ آن‌ کسانی‌ که‌ با دامن‌های‌ سفیدِ چتری‌شان‌ در قونیه‌ گردِ گورِ مولوی‌ می‌چرخند، خود را مقطوع‌النسل‌ کرده‌اَند؟بله‌! تمامشان‌ خود را از نرینه‌گی‌ می‌اندازند تا شهوات‌ِ زمینی‌ از عشق‌ِ آسمانی‌ دورشان‌ نکند! خنده‌دار نیست‌؟ این‌ هم‌ از عرفان‌ِکشورِ هم‌ْسایه‌!
        حالا تو بگو در این‌ تنگنا به‌ چه‌ دل‌ْخوش‌ باشم‌؟ تاریخ‌ِ سرزمین‌مان‌ (که‌ بسیاری‌ به‌ آن‌ می‌نازند!) هم‌ آش‌ِ دهن‌ْسوزی‌ نیست‌!یاد گرفته‌ایم‌ که‌ به‌ تاریخ‌ِ چندهزار ساله‌مان‌ تکیه‌ کنیم‌! به‌ عدّه‌یی‌ آدم‌ْکش‌! از کورش‌ِصغیر گرفته‌ تا اعلیحضرت‌ِ (به‌ قول‌ِهدایت‌!) شاخنشاخ‌! همه‌ وُ همه‌ دنیاشان‌ در خوردن‌ُ خوابیدن‌ُ… خُلاصه‌ می‌شُده‌! (خودت‌ جای‌ سه‌نقطه‌ را پُر کن‌!) همه‌ نوعی‌دیکتاتوری‌ را اداره‌ می‌کردند! یک‌بار به‌ تخت‌ِ جمشید سَری‌ بزن‌! چه‌ کسی‌ گفته‌ چنین‌ بنایی‌ را می‌شَوَد با نازُ نوازش‌ ساخت‌؟ درعکس‌ِ سربازان‌ِ هخامنشی‌ دقیق‌ شو تا ببینی‌ کسی‌ که‌ خلقشان‌ کرده‌ چه‌ قدر از آن‌ها وحشت‌ داشته‌ است‌! ما ولی‌ هنوز به‌ همان‌لوح‌ِ گِلین‌ تکیه‌ می‌دهیم‌ُ هوچی‌گرانه‌ جار می‌زنیم‌ که‌:
        آی‌! آدمیان‌ِ جهان‌! ما لایحه‌ی‌ آزادی‌ حقوق‌ِ بشر را نوشته‌ییم‌!
        مُشکل‌ همین‌جاست‌! عادت‌ کردیم‌ تنها به‌ مکتوبات‌ توجّه‌ کنیم‌ نه‌ به‌ کسانی‌ که‌ آن‌ها را نوشته‌اند! تاریخ‌ را بگیرُ جلو بیا! از نادرِهار که‌ چشمان‌ِ پسرش‌ را از حدقه‌ در می‌آوُرد گرفته‌ تا اختناق‌ِ دوره‌ی‌ صفویه‌ وُ آن‌ جانورِ خواجه‌ آغا محمدخان‌! (آغا با غین‌ِ نه‌ باقاف‌!) تاریخ‌ِ این‌ سرزمین‌ جُز سَرشکسته‌گی‌ چیزی‌ ندارد که‌ نثارِ ما کند! ادبّیاتمان‌ هم‌! کمدی‌ِ الهی‌ِ دانته‌ را کنارِ پندُ اندرزهای‌سعدی‌ بگذار تا معنی‌ِ حرف‌های‌ مَرا بفهمی‌! اگر چند انسان‌ِ اندیش‌ْمندُ ادیب‌ُ شاعر مانندِ حافظ‌ُ بوعلی‌سینا وُ شاملوی‌ بزرگ‌داشتیم‌ هم‌ در زمان‌ِ حیاتِشان‌ چه‌گونه‌ از آن‌ها قدردانی‌ کرده‌ییم‌؟ به‌ جُز زجرُ عذاب‌ چه‌ به‌ آن‌ها داده‌ییم‌؟
        به‌ گُمان‌ِ من‌ اگر حافظ‌ می‌توانست‌ نامی‌ بر دیوانش‌ بگذارد، نامش‌ را می‌گُذاشت‌: دیوان‌ِ برده‌گی‌! ادبیات‌ِ مکتوبی‌ که‌ باید دربَرابرش‌ (به‌ قول‌ِ قدیمی‌ها!) از خجالت‌ِ ناسپاسی‌ِ خود آب‌ شویم‌، حالا شُده‌اند افتخارات‌ِ تاریخی‌ِ ما! نادرِ جلّاد را نادرِ جهان‌گُشامی‌نامیم‌ُ ستایشش‌ می‌کنیم‌ برای‌ این‌ که‌ چند وجبی‌ به‌ یال‌ُ کوپال‌ِ این‌ گُربه‌ی‌ خُسبیده‌ اضافه‌ کرده‌ است‌! می‌بینی‌؟ اضافه‌کردن‌ به‌ خاک‌ِ یک‌ سرزمین‌ به‌ قیمت‌ِ قتل‌ِ عام‌ِ مُشتی‌ بی‌گُناه‌ که‌ از بَدِ روزگار یا از غم‌ِ نان‌ لباس‌ِ سربازی‌ بر تَن‌ کرده‌اَند،افتخارات‌ِ تاریخی‌ ما هستند! هیچ‌ کس‌ از خودش‌ نمی‌پُرسد که‌ اگر این‌گونه‌ است‌ پَس‌ چرا اسکندر را قهرمانی‌ بزرگ‌ ندانیم‌؟ یاناپلئون‌ را یا مثلاً آن‌ مَردک‌ِ دیوانه‌ آدولف‌هیتلر را؟ هیتلر هم‌ آرزویش‌ عظمت‌ِ وطن‌ُ اقتدارِ نسل‌ِ بی‌لَک‌ُ پیس‌ِ آریا بود! اصلاً چرانباید به‌ آن‌چه‌ از عدالت‌ِ انوشیروان‌ گفته‌ می‌شود شَک‌ کرد؟ من‌ حتّا به‌ مکتوباتی‌ که‌ از وقایع‌ِ همین‌ دوران‌ِ قاجاریه‌ نوشته‌ شُده‌هم‌ اطمینان‌ ندارم‌، آن‌وقت‌ چه‌طور به‌ مکتوبات‌ِ چند قرن‌ِ پیش‌ تکیه‌ کنم‌ُ آن‌ها را حقیقت‌ِ محض‌ بدانم‌ُ به‌ آن‌ها افتخار کنم‌؟ دراین‌ مملکت‌ همیشه‌ تاریخ‌ْنویسان‌ نوکرِ قدرت‌ِ حاکم‌ بوده‌اند! عدّه‌یی‌ قلم‌ به‌ مُزد چیزهایی‌ را نوشته‌اَند که‌ ما امروز برایشان‌گریبان‌ پاره‌ می‌کنیم‌…

      • این قسمت هم برای علیرضا که تشنه خوندن کتابای با ارزشه مفیده:
        وقتی‌ هنگام‌ ظهر دختربچه‌های‌ کلاس‌ اوّلی‌ را می‌بینم‌ که‌ در ضل‌ آفتاب‌ با مقنعه‌های‌ سفید به‌ خانه‌ برمی‌گردند، دل‌ْتنگ‌می‌شوم‌! از مدرسه‌ خاطره‌ی‌ خوشی‌ ندارم‌! مدرسه‌ برایم‌ شکنجه‌خانه‌ بود! به‌ صف‌ شُدن‌، از جلو نظام‌، خبردار ایستادن‌ُ با مُشتی‌گره‌ مرگ‌ بر را حواله‌ی‌ این‌ُ آن‌ کردن‌! گرفتار یک‌ ناظم‌ هیستریک‌ بودن‌! ناظمی‌ که‌ با کلاف‌های‌ بافته‌ از سیم‌ تلفن‌ بچّه‌ها رامی‌زد! آژیر قرمزُ دویدن‌ به‌ سمت‌ پناه‌ْگاه‌ گوشه‌ی‌ حیاط‌! لرزیدن‌ از صدای‌ بُمب‌هایی‌ که‌ با صدایشان‌ دو حس‌ را در انسان‌ بیدارمی‌کردند! آسوده‌گی‌ از این‌ که‌ سقف‌ِ پناه‌ْگاه‌ پایین‌ نیامدُ ناراحتی‌ از این‌ که‌ در همان‌ دَم‌ انسان‌هایی‌ دیگر فرصت‌ زیستن‌ را ازدست‌ داده‌اند! آژیر سفیدُ بیرون‌ آمدن‌ از پناه‌ْگاه‌ُ تکرار همان‌ همان‌ها…! تدریس‌ کتاب‌ آموزش‌ نظامی‌ به‌ ما که‌ سیزده‌ چهارده‌سال‌ بیشتر نداشتیم‌! آموزش‌ بازُ بسته‌ کردن‌ ژـ۳ وَ کلاشینکف‌! توضیح‌ این‌ که‌ فشنگ‌ انفجاری‌ پس‌ از فرو رفتن‌ به‌ تن‌ دشمن‌دوباره‌ منفجر می‌شودُ کسی‌ که‌ با این‌ نوع‌ گلوله‌ هدف‌ قرار گرفته‌ شود مرگش‌ حتمی‌ست‌… وَ من‌ نمی‌خواندم‌ُ کتک‌ می‌خوردم‌! به‌خاطرِ آن‌ که‌ مسلسل‌ را دوست‌ نمی‌داشتم‌! به‌ خاطرِ آن‌ که‌ نمی‌خواستم‌ بدانم‌ گلوله‌ی‌ گداخته‌ی‌ در حال‌ چرخش‌ با چه‌ سرعتی‌از سینه‌ی‌ دشمن‌ می‌گُذرد! به‌ خاطرِ آن‌ که‌ سرباز بودن‌ را دوست‌ نداشتم‌ُ نمی‌خواستم‌ از کودکی‌ سرباز باشم‌! آن‌ ناظم‌ من‌ رامی‌زدُ در موهای‌ سَرَم‌ (به‌ قول‌ خودش‌!) چهارراه‌ باز می‌کردُ من‌ باز هم‌ درس‌ نمی‌خواندم‌ُ کتک‌ می‌خوردم‌ُ از درس‌ متنفرُ متنفرترمی‌شُدم‌! چرا که‌ درس‌ در آن‌ روزگار، آموزش‌ کشتار بود! نمی‌توانستم‌ با درس‌های‌ دیگر هم‌ کنار بیایم‌! نمی‌فهمیدم‌ دانستن‌مساحت‌ مثلث‌ به‌ چه‌ درد من‌ می‌خورد، یا دانستن‌ این‌ که‌ آب‌ در صد درجه‌ جوش‌ می‌آیدُ در صفر یخ‌ می‌بندد! در سایه‌ی‌ کلاف‌بافته‌ی‌ آن‌ ناظم‌ علاقه‌یی‌ به‌ آموختن‌ نداشتم‌! حالا هم‌ با دیدن‌ بچه‌هایی‌ که‌ از مدرسه‌ برمی‌گردند ناراحت‌ می‌شَوَم‌! احساس‌می‌کنم‌ پاییز، فصل‌ گُشایش‌ِ هزار شکنجه‌خانه‌ است‌… امّا این‌ فصل‌ را دوست‌ می‌دارم‌! باران‌های‌ چند روزه‌ که‌ آدم‌ را به‌ قدم‌زدن‌ در خیابان‌ دعوت‌ می‌کنند، بخارِ سُرخی‌ که‌ از چرخ‌ لبوفروش‌ها برمی‌خیزد، کلاغ‌های‌ پُف‌ کرده‌ بر شاخه‌های‌ درختان‌…همه‌ی‌ این‌ها مرا به‌ پاییز علاقه‌مند می‌کنند! مادرم‌ پاییز را دوست‌ داردُ این‌ دلیل‌ بزرگی‌ست‌ برای‌ دوست‌ داشتن‌ پاییز! مادر چه‌معجزه‌یی‌ست‌! خانم‌ِ رنگین‌کمان‌! می‌خواهم‌ بدانی‌ اگر مادرم‌ نبود، من‌ شاعر نمی‌شُدم‌! کتاب‌ْخانه‌ی‌ مادرم‌ مرا به‌ سوی‌ نوشتن‌کشاند! کتاب‌ْخانه‌یی‌ که‌ هوای‌تازه‌ی‌ شاملوی‌ بزرگ‌ را در خود داشت‌، ایمان‌ بیاوریم‌ِ فروغ‌ را، جنس‌ِ ضعیف‌ وَ یک‌مردِ فالاچی‌ ،هزارُ نُه‌ْصدُ هفتادُ چهارِ اورول‌، آزادی‌ یا مرگ‌ِ کازانتراکیس‌ و اینجه‌ممدِ یاشارکمال‌ را! مادرم‌ از کودکی‌ به‌ کتاب‌ خواندن‌ تشویقم‌می‌کرد! با سِری‌ کتاب‌های‌ تن‌تن‌ و میلو شروع‌ کردم‌! چه‌ داستان‌های‌ شفافی‌! وقتی‌ هنوز خواندن‌ نمی‌دانستم‌ از روی‌ تصاویرکتاب‌ داستان‌ها را حدس‌ می‌زدم‌ وَ شگفتا که‌ وقتی‌ توانستم‌ بخوانمشان‌ دیدم‌ نیم‌ِ بیشتر انگاشته‌هایم‌ دُرُست‌ بوده‌! در اوایل‌انقلاب‌ این‌ کتاب‌ها را از کتاب‌فروشی‌ها جمع‌ کردند! با این‌ دلیل‌ که‌ قهرمان‌ِ داستان‌ (تن‌تن‌) یک‌ یک‌ یهودی‌ست‌! همین‌یکی‌ دو سال‌ پیش‌ دوباره‌ کتاب‌ها رخصت‌ چاپ‌ پیدا کردند! (لابد بچه‌های‌ این‌ روزگار از خود نمی‌پُرسند چرا کاپیتان‌ هادوک‌ باخوردن‌ِ آب‌پرتقال‌ تلوتلو می‌رود!) بعد از آن‌ به‌ کتاب‌های‌ دیگر رسیدم‌! آثار ژول‌ورن‌ و کتاب‌های‌ جک‌ لندن‌! زنگ‌ها برای‌ که‌ به‌صدا در می‌آیندِ همینگوی‌! دایی‌جان‌ ناپلئون‌ که‌ سی‌ُ چند باری‌ خواندمش‌! داستانی‌ که‌ به‌ اعتقاد من‌ زیباترین‌ داستان‌ طنزایرانی‌ وَ شاید تنها رُمان‌ طنز جهان‌ باشد! اینجه‌ممد که‌ در هنگام‌ خواندن‌ هماره‌ خودم‌ را جای‌ قهرمان‌ داستان‌ تصور می‌کردم‌!مدیرمدرسه‌ی‌ جلال‌ را هم‌ دوست‌ داشتم‌ امّا از کنار کتاب‌های‌ دیگرش‌ گُذشتم‌

      • انیس ، من خیلی وقته که دارم افکارم رو خونه تکونی میکنم…قبلا خیلی آثار باگوان اوشو رو مطالعه میکردم…چند جلد کتاب از اوشو خوندم به اسم راز…اما بعد از مدتی فهمیدم که آثارش دیگه توو ایران، اجازه ی ترجمه ندارند..چرا؟ چون اون به مردم یاد داد که دولتها انسانها رو برای اهداف خودشون تربیت میکنند..اون میگه گاندی هیچوقت یه اسطوره نبوده…! ..بله…تا چند سال پیش شعار فرزند کمتر زندگی بهتر رو به ما یاد دادند…این شعار ظاهرا هدفش رضای خداست! اونا ظاهرا نگرانند که زندگی ما بهتر نباشه! اما امسال چی؟ عکس سه تا بچه در کنار خانواده رو روی یه بیلبورد دیدم که زیرش نوشته بود جای بعدی خالیه!! چه اتفاقی افتاده؟! شابد نمودارهای رشد جمعیت کج و معوج شده! کی به فکر سفره ی خالی ماست…نگاه ها نگاههای نموداریه…نگاه های آماریه….چند باری توو برنامه های صدا و سیما به طرز وحشتناکی اوشو رو تخریب کردند…اوشو به من یاد داد که اعتقادات زمان کودکی رو که از معلمها و والدین و کتاب مقدس و…ویران کنم…خیلی ترسناکه…ما یک عمر یاد گرفتیم که فلان کار خوبه فلان کار بده…بعد یهو از این اعتقادات برهنه میشی…وحشتناکه..اما خیلی لذت بخشه…اوشو به من یاد داد که خودم باشم…اون توو بچگی یه روز با پدرش سر یه مسئله اختلاف پیدا میکنه…اوشو یه بچه است اما حاضر نمیشه زیر بار حرف زور بره و با افکار پدرش زندگی کنه…فردای اون روز به عنوان اعتصاب، سرش رو میتراشه و خب توو هندوستان این رسم درست روز عزای پدر ، انجام میشه…! افرادی که اوشو رو بین راه میبینن تعجب میکنن و چون اون و با سر تراشیده میبینن به مغازه ی پدرش میرن تا به بازمانده هاش مرگ پدرش رو تسلیت بگن! از اون روز به بعد، پدر اوشو یاد میگیره که به بچه اش عقایدش رو تحمیل نکنه…توو یکی از کتابها اوشو قدم به قدم، اعتقادات ساختگی رو از ما پس میگیره و آجر به آجر عقاید واقعی و منطقی تر رو توو ذهن ما میچینه…اعتقاداتی که ما خودمون انتخابشون کردیم…پس بسیار محکم هستند…
        من یه دختر لرم…یاد گرفتم ناموس ارزشمندتر از خون آدمهاست…اینکه کسی وارد خاک ما بشه و مثل سالهای جنگ توو خرمشهر زنان ما رو به اسارت ببره و به اونها تجاوز کنند، برام قابل توجیه نیست و جنگ رو واجب میدونم اما اینکه بیهوده جنگ رو کش بدن، برام قابل قبول نیست ..من یغما رو خیلی دوست دارم..حداقل به خاطر اینکه همیشه حرف تازه ای توو چنته داره…به خاطر اینکه سلولهای خاکستری مغزم رو قلقلک میده! آدم با خوش میگه:”وای! این حرفها خیلی عجیبند!” بعد میره مطالعه میکنه..میبینه هیچکس واقعا اسطوره نیست..راستش انیس! من به حافظ هم افتخار نمیکنم..شاید به خاطر نان ، غزلهای عارفانه سروده..خیلی از اشعارش در وصف شاه و شاهزادگان عصر خودش بوده…شاید گاهی ، شایدم همیشه به خاطر زر سروده…کاری که یغما گلرویی هیچ وقت انجام نداده…
        و در آخر: من از “ضبط هویت” گریزانم..اعتقادات بسته بندی شده و کادو پیچ شده ی حاضری نمیخوام!..من دنبال “کسب هویت” ام…
        ممنون بابت پاسخهای قشنگت…

      • مرسی نسیم عزیزم.

      • سلام انیس جزایری عزیز … اول از همه ممنون بابت مطالب قشنگت … همشونو خوندم ، هر چند که قسمتی از مطالب دوباره خوانی باشن … بحث در رابطه با این مطالب فضایی متفاوت تر رو می طلبه ، اینجا نمی شه خوب بحث کرد و واقعا هم دوست ندارم این کارو کنم ، به هر حال زبان سرخ است و ….
        هرچند که به دلایلی کمی بی اعتماد شدم به یغما ،اما همچنان صحبت ها و تفکرشو دوس دارم … خیلی واسم جالب بود … تن تن و میلو ! منم هم تقریبا توو همون سن و سال کمی بزرگتر(خوندن و نوشتن بلد بودم)به کتاب خونه ای دسترسی داشتم که کمتر کسی کتاب هاشو داشت ، کتاب هایی که باید سوزونده می شدن اما خب به هر نحو و طبق عادت خدا رو شکر ،موهبتی بود که نسیب من شد … اتفاقا سری کامل که نه ولی چنتا از کتاب های مصور تن تن هم توش بود و واقعا هر کودکی رو مجذوب خودش می کنه ، هر چند که صادقانه بگم ، گاهی وقت ها مینیاتور های روی کاغذ کاهی نسخه ی کمیاب حافظ هم منو قلقلک می داد و باز هم صادقانه می گم که شاید اولین علاقم به حافظ از اینجا شروع شد ، وگرنه از شعراش چیزی نمی فهمیدم ;-) ، به هر حال طبیعت انسان اینه … خوشحالم که تو هم می فهمی و تا حدودی می تونم درک کنم چه می فهمی … تاریخ طبری ، جهان اسلام و … کافی بود واسه فهمیدن آنچه که نگذاشتن بفهمیم و کتاب های دیگه ای که شاید خوندمو هیچ نفهمیدم … متاسفانه فرصت مطالعاتی من کم بوده و هست ، خیلی نخوانده ها هستند که اذیتم می کنن ، ولی خب اگه عمری باشه قصد دارم بیشتر بخونم … خلاصه کلام صحبت هات واسم محترمه ولی به شخصه معتقدم ، همیشه یک جانبه نمی شه قضاوت کرد ، بحث ها مفصل اند و مسائل پیچیده ، زمینه سازی ذهنی می خواد وارد شدن به هر بحثی و من فعلا با توجه به دانش اندکم در این موارد عاجزم … باز هم ممنون بابت گفته هات …

      • مرسی علیرضا. امان از غلغلک. من و نسیم از طریق جی میل با هم در ارتباطیم. اگه خواستی کتاب پی دی افی که دیشب واسه نسیم فرستادمو برات میفرستم. از کتابای سرخی که سر سبز به باد میدن.anisjazayeri2015@gmail.com

      • حتما…
        alireza.sarmadian@yahoo.com
        تنها جی میلی که دارم اینه زیاد از استفاده نمی کنم ..اگه اصرار بر جی میل بود به این بفرست
        kutlas.20@gmail.com
        کوتلاس رو یادت می یاد!؟ کارتونی که باهاش زندگی کردم از شبکه یک سیما پخش می شد … واسه ترانه عالیه…

      • اون گاوچرونه؟ آره دیدم. فک کنم اخلاق تو شبیه خوان بالا باشه.(شوخی)

      • بله خوآن بالا !!! یک شیرازی تمام عیار ;-) … شخصیت هاش فراتر از ذهن کودکانه …

  • سلام…
    من هیچی نمیتونم بگم جز اینکه این احساس واقعا ستودنیه…
    خیلی استعداد میخواد که حول این موضوعا بنویسی…

    شما هم که استعدادتون فوق العادس…
    تبریک میگم

  • در کل خوب و با موضوع قابل دفاع و ارزشمند
    یه جاهایی یاد ترانه ….. یغما افتادم.
    موفق باشید.

    • سلام آقای شریفی عزیز. ممنون میشم اشاره کنید به مشابهت ها و اینکه کدوم کار یغما تو ذهنتون نقش بسته. ممنون از حضورتون.

      • تو شبیه برادرم هستی….

      • ممنون آقای شریفی عزیز. نخونده بودم این ترانه رو. ظاهرا خطاب به شاهین نجفی نوشته شده این ترانه.
        تو شبیه برادرم هستی یه برادر که وارث درده

        یه برادر که مثل من عمری زیر ساطور زندگی کرده

        توسری خورده سرسری نشده خونده از یه جهان بی برده

        یه برادر که با صداش شاید ورق روزگار برگرده

        من همه راهو اشتبا رفتم کی میگه رویا دنیا میسازه

        هردرختی یه روز تبر میشه هر زن ابستن یه سربازه

        بسه همدیگه رو نفهمیدن

        بسه تو چارچوب چرخیدن بسه توی مدار گردیدن

        حس سطل زباله رو دارم لب به لب از سرنگ وته سیگار

        مثل یا کریم که فهمیده لونه اش رو ساخته ی روی چوبه ی دار

        من یه جوک توی مجلس ترحیم من یه پروانم توی رگبار

        من یه زندانیم که عمرش رومشت میکوبیده به تن دیوار

        وقتی که گاندی های امروزی کفش کلوین کلاین میپوشن

        وقتی که میمون ها دارن نفت گربه ی اسیا رو میدوشن

        خب دیگه عادیه که مطرب ها خودشون رو پول بفروشن

        حالا که استخونای شاملو زیر سنگ شکسته میپوسه

        حالا که اخرین چریک داره چکمه دیکتاتور رو میبوسه

        حالا که مرکز جهان امروز تختخواب یه نشمه ی روسه

        دیگه فرقی نداره دنیامون تو دستای کدوم دیوسه

        توشبیه برادرم هستی یه برادرم که خوب میبینه

        یه برادر که خوب میفهمه معنی عقده رو توی سینه

      • اینم یه ترانه ناب دیگه. از خوندنش لذت ببریم.

        خشم‌های گره شده در مُشت، فکر کردن به چند حرف‌ِ دُرشت،
        خطِ یک دوست توی پرونده، حسِ خنجر خورندگی از پُشت.

        اتهامم بزرگ و سنگین است، کشورم یک ایالتِ «چین» است،
        در دیارِ گل و گلوله و گاو، آخرِ راهِ شاعری این است.

        پیش پایم دوراهه‌ی نفرین، تلخِ‌تر از کمدیِ «چاپلین»،
        یک طرف ختم می‌شود به جنون، یک طرف ختم می‌شود به «اوین»…

        اشتراکِ میانِ تیغ و زبان،
        فرق ناچیز خانه و زندان،
        اعترافم هنوز یک جمله‌ست:
        «من فقط شاعرم! جناب سروان!»
        صد و پنجاه پله زیرِ زمین، صندلی، میز، بازجو، دوربین…
        کاش می‌شد عقب عقب کلِ زندگیمو برم به سمتِ جنین!

        جُرم‌هایی به قُطرِ پرونده، شُرکایی به اسمِ «خواننده»،
        ارتباطِ شقیقه و گردو، ارتباطِ «بی.بی.سی» و بنده!

        جُرمِ شَک به اصولِ این هستی، جُرمِ رانندگیِ در مستی،
        شعرهای حمایت از «کاکتوس»، «تو شبیه برادرم هستی»

        مُزدِ بی‌وقفه گفتن از مردم، زندگی روی فرشی از کژدم،
        زیر چترِ گرسنه‌گی رفتن ساعتِ شومِ بارشِ گندم

        عکس‌ با این و آن زن و دختر، مملکت شکلِ گله، من بُزِ گر
        چشمِ مادر دو ماهیِ قرمز، ریتمِ ناکوکِ سرفه‌های پدر…

        سوختن مثل «رکسِ آبادان»،
        نعره‌ی بو گرفته‌‌ای به دهان،
        اتهامی که منتشر شده است…
        «من فقط شاعرم! جناب سروان!»

        مرگِ مغزی گوشی خاموش، خواب‌ِ سنگینِ ملتِ خرگوش،
        پایتختی که «شهرِنو» شده است، «جان لنن» فرض کردنِ «داریوش»!

        تن سپردن به بدترین بدتر، آبِ سررفته صَد وجب از سر،
        مثلِ در سکس‌های سربه‌هوا فکر کردن به یک زنِ دیگر

      • البته بنده اصلا نه شناختی دارم از شاهین نجفی و نه تاالان پیگیر کاراش بودم.
        من به این ترانه به دید کلی و جهان شمول تر نگاه میکنم.
        کار یغما توی این کار زیباست. با صدای خودش گوش دادی یا فقط متن رو دیدی؟

      • نه فقط متن رو پیدا کردم. صداش رو امشب دانلود می کنم. ممنون

  • سلام
    کار بسیار زیبایی بود

  • سلام و درود.
    کار زیبایی بود از لحاظ ساختاری و از لحاظ محتوایی فک میکنم اینجا جاش نباشه بهش بپردازیم.

    واسه لذّت زندگی سد بشه… فک میکنم این قسمتو اگه بگید زندگیت با توجه به قرینه خراش دلت توو همون بند بهتر باشه

    برقرار باشید.

    • سلام آقای قاسمی عزیز. ایرادی نداره. بهرحال نقد محتوایی هم زیر مجموعه نقد ترانه هست و میشه تا حدودی که مرزهای تحمل مخالفین اجازه میده نظراتمونو مطرح کنیم. در مورد اون مصرع باید بگم متاسفانه گاهی اون عذاب ها سدی میشه هم در مقابل لذت بردن فردی که در جنگ بوده از زندگیش هم در مقابل لذت بردن نزدیکان و خانواده و اطرافیانش از زندگی. ولی زندگیت هم می تونه انتخاب خوبی باشه. ممنون از نظرتون.

  • سلام … ترانه ی زیبا و پر از حرفی بود … آفرین بر شما

    • سلام آقای علیزاده عزیز. خوشحالم که این ترانه بهانه ای شد که پای صحبتای دوستان دانایی که در بحث شرکت کردن بشینیم و از نظراتشون بهره ببریم. مرسی از حضورتون.

  • سلام خانم جزایری
    با اجازه تون باز هم اومدم :)

    برام جالبه که انقدر به یغما اعتقاد دارید. یغما رو نه تنها یه شاعر، که یه فیلسوف می دونید و به حرفهاش در مورد موضوع های مختلف استناد می کنید. به نظرم امثال یغماها و شاهین نجفی ها با بیان صریح مخالفت هاشونه که موجودیت پیدا کردن. یغما مخالفتشو با جنگ ابراز می کنه،خیلی خب… اما راه حلش برای جنگ چیه؟ … این که تعصبی نداشته باشیم نه به تاریخمون، نه به خاکمون، نه به رهبرانمون، کلا به هیچی تعصب نداشته باشیم. این که برده و سرباز هیچ کس نباشیم. این حرفا به نظر حرفای خوبی هستن اما چیزی جز شعار نیستن. اگه کسی به حق و حقوق یغما تعرض کنه، آیا ایشون کنار می ایستن و تماشا می کنن؟ به این دلیل که رو حقوقشون تعصبی ندارن؟ خود شما در چنین موقعیتی چی کار می کنید؟ طبیعیه که از هر انسان سالم (از لحاظ عقلی و اخلاقی) بپرسید با جنگ مخالفی یا موافق؟ … جواب میده مخالف. اما یه موضوع تو حرفای یغما نادیده گرفته میشه و اصلا در موردش صحبت نمیشه و اون دفاعه. بحث دفاع از خود با تمایل به جنگ متفاوته. دفاع از عقاید و حق و حقوق و ناموس و … . یغما تو حرفایی که شما بهش استناد می کنید، حقی برای دفاع از خودش قایل نیست چون اصلا برای خودش حق و حقوقی در نظر نمی گیره که بخواد ازشون دفاع کنه. این به نظرتون درسته؟
    من اگه یغما رو نشناسم و این حرفا رو ازش بخونم، میگم این آدم کسیه که مرز کشورها براش اهمیتی نداره. همه دنیا رو وطن خودش می دونه و همه مردم دنیا رو هموطن. اما برام جالبه بدونم یغما که می تونست خارج از ایران زندگی خوبی داشته باشه و آزادانه هر چیزی که دلش خواست بنویسه و کسی به خاطر نوشته هاش محدودش نکنه، چرا بعد از چند سال زندگی دوباره به ایران برگشت؟ واسه همینه میگم حرفاش بوی شعار میده. چون رفتار خودش هم با حرف هایی که می زنه نمی خونه. خانم بیرانوند گفتن حافظ به خاطر زر شعر سروده، کاری که یغما هیچوقت نمی کنه. درسته. اما یغما هم به خاطر ابراز وجودش قلم به دست شده کاری که حافظ هیچوقت نکرده. شاهین نجفی رو برادر خودش می دونه اما بهم بگید اگه کسایی که شاهین در مخالفتشون می خونه نباشن، خود شاهین موجودیت پیدا می کنه؟ بحث من اینه که این افراد از خودشون اعتقادی ندارن که واقعا برای این دنیا عملی باشه، پس صرفا به مخالفت با عقایدی که هست می پردازن. حقیقت هم اینه که رد کردن یه عقیده آسون تر از رسیدن به یه عقیده است که به خیلی چیزا پاسخ بده.
    یغما انسان منفعلیه که اگر نبود شک نکنید الان تو همون «اوین» بود یا حداقل ممنوع الخروج میشد.
    حتی اگه فرض کنیم که چنین چیزی هم نیست، یغما داره میگه رو هیچکی تعصب نداشته باشیم. خودش هم شامل این موضوع میشه. با خوندن عقاید یک نفر اصلا نمیشه به جهان بینی درستی رسید. اما اگه از عقاید زیادی مطلع باشیم با مقایسه شون می تونیم تا حدودی به رسیدن به راه حل امیدوارباشیم. هر چی به یک نفر و عقاید یک نفر بیشتر تعصب پیدا کنیم، کنترل اون فرد روی ما بیشتر خواهد شد و دقیقا همون سربازی خواهیم شد که فرق جنگ و دفاع رو نمی دونه. یغما گلرویی هم فقط یه شاعره، نه بیشتر و نه کمتر. (اینو من نمیگم، خودش میگه: «من فقط شاعرم جناب سروان») اینو یادتون باشه.

    • سلام آقا حسین عزیز. خوشحالم که باز تشریف آوردید. می دونم هم شما و هم علیرضا فکر می کنن من رو یغما تعصب دارم. ولی باور کنید اینطور نیست.من تموم کتابای دکتر عبدالکریم سروش رو چن سال پیش خوندم و اگه اون موقع تو هر بحثی شرکت می کردم دو سه جمله از جملات ایشون رو نقل قول می کردم. چون تازه اون کتابا رو خونده بودمو ذهنم پر بود از اون جملات. الان هم اگه یغما و جملاتش مرتب تو کلمات من دیده میشن بخاطر اینه که چن وقته غرق افکار و کتاباشم و موقعی که تموم بشن و با نویسنده دیگه ای همراه بشم قطعا تاثیر مصاحبت کسی که صبح و شب باهاش همصحبتم رو در کلماتم می بینید. این فیلسوفا و نویسنده ها و شاعرا و هنرمندا هرکدوم خوبیها و بدیهای خودشونو دارن و هیچ کدوم بی نقص نیستن. در مورد این ترانه هم نمیشه انتظار داشت تمام جنبه های پرداختن به مقوله جنگ و دفاع رو توش شاهد باشیم. این ترانه بریده ای هست از جملاتی که احساسات ضد جنگ و خونریزی به هر بهانه و دلیلی رو شامل میشه و موضوع جنگ ایران و عراق هم خودتون می دونید خیلی پیچیده تر از اینه که ساده ش کنیم به این جمله که دشمن به خاک و ناموس ما تجاوز کرد و ما ناگزیر هشت سال جنگیدیم و همیشه خودمون بی تقصیر بودیم و مظلوم. ماهیت بحث جوریه که مخالفان قرایت رسمی و حکومتی این ماجرا نمیشه واضح تر صحبت کنن بخاطر حساسیت هایی که هست تو جامعه و به حرمت خانواده های داغداری که تحمل تابو شکنی رو ندارن. من هم مثل شما با تعصب رو عقاید مخالفم و با وجود احترام زیادی که برای فکر و اندیشه یغما قایلم دوس ندارم بحث رو به دفاع از تمام عملکرد یه فرد بکشونم چون اهمیتی نداره. این ترانه جرقه ای بود برای روشن شدن موتور اندیشیدن و آغازی برای شک به عقاید رسمی و به هرحال تونست عده ای رو به فکر واداره که خون انسان با ارزش تره یا خاک و مرز. فارغ از جواب سوالات فلسفی نفس اندیشیدن مبارک و پسندیده هست. ممنون از شما.

  • سلام انیس عزیزم
    همیشه برای برادر کُشی
    هزاران دلیل هس که توجیه شه
    عجیب نیس که دسبند زندونمون
    یه زنجیر از جنس تسبیح شه
    من معمولا با اینطور ترانه ها رابطه خوبی ندارم ولی واقعا یجوری سرودی و بااحساسم بازی کردی که….
    فوق العاده بود
    آخه من چی بگم به تو نامررررررررد؟ها؟ عاشقانه هات بیسته سیاسیات بیسته خودت بیستی احساست بیسته
    هعی

    • سلام مایده جونم. منظورت بیست از صده دیگه. خیلی مونده تا ذهن و زبونمون پخته بشه عزیزم. به شرطی که همه وقتمونو آکادمی نگیره و مطالعه رو فراموش نکنیم. دوس دارم تو رو با ترانه های اجتماعی سیاسی هم درگیر کنم. اگه یادت باشه ترانه اجتماعی گفته بودی اون اولای ورودت به آکادمی. ولی ادامه ندادی. ترانه های مهدی ایوبی رو حتما بخون. هعییی

      • خب همون اول چشمه ذوقمو کور کردن بعضیاااااا
        وگرنه شاید باورت نشه تازگیا چون یذره ارامش پیدا کردم بیشتر شعرای سیاسی میخونم تا عاشقانه
        توو ذهن خودمم هست…اسم چن نفر دیگه هم میگی گلی؟؟

  • سلام انیس خانم…خوشحالم از اینکه میبینم اینچنین ترانه ای ازتون میخونم…اینکه متفاوت مینویسین…
    نوشتن ترانه هایی با این جور مضامینی کار هرکسی نیست…به هرحال با خوندن ترانه تون فکر کردم،بغض کردم،افسوس خوردم و دیگر…..

    • سلام حامد جان. مرسی از حضورت. قبل از این ترانه یه ترانه درباره سنگسار گذاشته بودم که تایید نشد و البته حدس میزدم که نشه چون خیلی تند بود. این ترانه رو جوری تعدیل کردم که واسه انتشار مشکل کمتری داشته باشه و واقعا ممنونم از خانم ربانی که اجازه نشرشو دادن. موضوع کمی جنجالی بود ولی در عوض یادمون میداد به بعضی مسایل از زاویه دید تازه ای نگاه کنیم و به قول شما فکر کنیم… بغض کنیم و …

      • خانم جزایری متاسفانه اینجا هر ترانه ای منتشر نمیشه…و من واقا نمیدونم چرا…انگار که متاسفانه اینجا هم سانسور وجود داره..اینجا رو که دیگه وزارت ارشاد اداره نمیکنه که…حتی ترانه معشوق خیالی از من هم یکبار حذف شد منم مصرع اولشو تغییر دادم ..الان منتشرش کردن…نمیدونم دلیل این سخت گیری برای چیه ..اونم داخل یه محیط مجازی..
        فقط یه خواهش…اگه امکانش هست اون کتاب پی دی اف که برای اقای سرمدیان فرستادین رو به جی میل منم ارسال کنین..ممنون میشم..hamedshaabani777@gmail.com
        امیدوارم نظرات شما هم پای ترانه های منم باشه..سبز باشید

      • سلام آقا حامد. سانسور ریشه تو فکر جامعه ما داره جوری که اگه حتی رای گیری کنن از اعضای همین آکادمی که سانسور باشه یا نباشه مخالفان سانسور مطمین باشید اقلیت خواهند بود. تا وقتی خواست اکثریت وجود سانسور باشه عجیب نیست حضورش حتا جایی که ارشاد حضور نداشته باشه. چشم. اون کتاب رو براتون میفرستم.

  • سلام خانم جزایری
    ترانتون بسیار قشنگ بود
    متاسفانه نرسیدم تمام بحث های دوستان رو بخونم. فقط بعضی از مطالب رو خوندم و چیزهایی یاد گرفتم.
    اگه اجازه بدید نظر خودم رو بگم.
    ما (یعنی من) گاهی تریپ روشنفکری بر می داریم. و همین خود من گاهی حرف هایی می زنم و چیزهایی می نویسم که ممکنه مخاطب خوبی هم داشته باشه ولی خودم که دوباره نگاش می کنم احساس می کنم پر از اشکاله و خب این یه امر طبیعیه و علتش هم اینه که من دائم در حال پیشرفت و کسب تجربه هستم. در مورد مباحث حساسی که مطرح شد باید بگم دیدگاه من خیلی به سمت دیدگاه شما نزدیکه اما از اونجایی که کاملا شما رو نمیشناسم نمی تونم دقیقا این مسئله رو بدون کم و زیاد عنوان کنم. سمت و سوی ذهن من شاید به منطق محض تمایل نداشته باشه ولی من هیچ وقت مسائل رو تنها با احساس حلاجی نمی کنم. اعتقاد من اینه که یک تجزیه و تحلیل منطقی از رفتاری که بر انسان با شعور و احساس تاثیرگذاره بنا بر هر چهارچوبی که تصورش رو بکنیم باید ویژگی احساسات رو هم در بر بگیره. من در واشکافیِ مفاهیم عمیقی به اسم وطن، ناموس، جنگ، انسان دوستی، حقوق افراد و … همواره سعی می کنم مسئله رو از هر دو جنبه ی مذکور بررسی کنم و اگر در زندگیم تصمیمی هم گرفتم وابسته به عقل خالی، یا احساس خالی نباشه و آمیزه ای منطقی!!! از عقل و احساس باشه. شاید تصور اینکه در شرایط مشابه و در وضعیتی که جنگی به کشور من تحمیل بشه من دقیقا چه رفتاری انجام می دم خیلی برام واضح و شفاف نباشه ولی قطعا زمانی که من به نتیجه ای جامع از نحوه ی برخوردم با یک اتفاق برسم، بدون تردید به تصمیم خودم جامه ی عمل می پوشونم. عواملی که محدود کننده هستند، مربوط به عواطف و احساسات و عقل و منطق من نیستند. برای پیدا کردن این عوامل من به بیرون از خودم رجوع می کنم. “وضعیت سیاسی حاکم بر جامعه”، “میزان تاثیر گذاری حاکمیت سیاسی بر زندگی و تصمیمات افراد”، “تفاوت رنگ و نژاد و زبان”، “احتمال موفقیت یا عدم موفقیت در یک واقعه”، “معضلات و منفعت های حضور در یک موقعیت” و … . وقتی در جامعه ای که زندگی می کنم عوامل اثر گذار بر نحوه ی زندگی خودم رو بشناسم (عوامل سیاسی، مذهبی، اجتماعی، تاریخی و …) طبیعتا تصمیماتی هم که خواهم گرفت با کمترین خطا مواجه میشن. در مورد مفهوم دهکده ی جهانی که من در متن ترانه به اون رسیدم گفتنی های زیادی دارم ولی اگر خلاصه بخوام بگم این مسئله بر می گرده به مفهوم زندگی اجتماعی و کنترل یک جمعیت خاص در قالب یک ملت. زمانی که جمعیتی قصد زندگی در کنار هم رو دارند عوامل بیشماری می تونند مانع این اجتماع بشن و عواملی هم هستند که به رشد و ارتقاع زندگی مسالمت آمیز افراد در کنار هم کمک می کنند. خصوصیت یک جامعه ی موفق که به نظر من در هیچ کدام از ملت های فعلی قابل رؤیت نیست (همون مدینه فاضله از دید من) از دید افراد مختلف تفسیرهای مختلفی داره. وجود تکنولوژی در عصر حاضر و ارتباطات غیر قابل تصور که به ظاهر فاصله ی بین افراد رو کم کرده به نظر من شاخصه ی مطلوبی برای در نظر گرفتن تمام مردم دنیا در یک ملت واحد به شمار نمیاد. و این فرضیه که جهان به سمت جهانی شدن می ره حداقل در شرایط فعلی تا هزاران سال آینده مردوده. البته این قضیه به هیچ وجه در تناقض با انسان دوستی و حقوق برابر همه ی افراد دنیا نیست. یکی از ایراداتی که این نظریه بوجود میاره و ممکنه افراد رو دچار توهم کنه اینه که مثلا وقتی کشوری به مرزهای کشور ما حمله می کنه شخص دچار تناقض بشه و بگه خب حالا حق با کیه؟ مگه همه ی مردم دنیا حقوق یکسانی ندارند؟ پس ممکنه حق با اونها باشه و ما که در این کشور زندگی می کنیم به ناحق صاحب این کشور هستیم. البته قبول دارم استدلال خیلی بچه گانه و دور از ذهنیه و کاملا بحث تشریح شده رو در بر نمی گیره ولی در مثل جای مناقشه نیست.
    حقیقتا من گفته های دوستان رو که می خوندم خیلی لذت بردم. صحبت هایی هم که اینجا کردم شاید فردا خودم بخونم کلا ببرمش زیر سؤال، آدمیه دیگه، یهو تریپ روشنفکری می گیره.

    امیدوارم در زندگی هممون همیشه راهی به سمت حقیقت باز باشه.

    شاد باشید

    • سلام. ممنون آقای عزیزی. خوشحالم که این صفحه خونه امنیه برای با مطالعه ترین و بهترین صاحبنظرای آکادمی تو مسایل مختلف. دهکده جهانی هم بحث مفصلیه که دور از انتظار نیست تحققش. مگه پیشرفتای این دو دهه و دولت الکترونیک و …تا سالهای پیش قابل پیش بینی بودن؟ پیشرفت ها گاهی همه رو متحیر می کنن با سرعتشون. اینکه احتمال جهانی شدن رو تا هزاران سال آینده مردود بدونید برای من سخته پذیرفتنش. چون پیش بینی بیست سال دیگه هم غیرممکنه چه برسه هزاران سال دیگه. ممنون از نظراتتون.

  • سلام خانم جزایری.کار بسیار زیبا و خوش جهتی بود.تبریک میگم