غزلک

غزلک

غزلک برق نگات کرده دلم رو دیوونه

میدونی عشق تو توی دل من شد بهونه

یجوری هواتو گرده دلم اینو میدونی ؟

کنج بیغوله نشسته آخه اون تو زندونه

اون میخاد پر بکشه تا که بیاد پیشه دلت

ولی افسوس که نداره پرو بالی حیرونه

تا بهش میگم نکن تو بیقراری اون میاد

میشینه زار میزنه میگه دلم پریشونه

به تمومه این شبا که همشون رهگذرند

اون به شب میگه نرودلم ببین که محزونه

تو دلش یه دنیا غم لونه داره این دلکم

دل شوریده اون رو تو ببین چه داغونه

میگه تو بگو بکی بمونم این کنج قفس

غم عالم تو دلم شد آخه دل هراسونه

اون میگه تو میدونی با این تن رنجور من

آیا امشب تا سحر این دل مجنون میمونه ؟

دلت (عرفان) همیشه غصه داره به سلولش

آخه رسم عاشقی اینه که لیلی میدونه

۱۴۳
۱

درباره‌ی معصومه عرفانی ( عرفان )

من ازکودکی علاقه زیادی به شعر گفتن داشتم و این باعث شد که همیشه از خداوند بخوام که کمکم کنه سالها در انتظار چنین روزی بودم که من هم بتونم شعر بگم مدت 14سال هست که شعر میگم دوبیتی تک بیتی رباعی غزل ترانه سپید نیمایی طنز مناجات نوحه شعر شیرازی و داستانهای کوتاه من همیشه شاکر خداوند هستم که این لطف بزرگ رو بمن داشته و در حال حاضر باز خونی آخر اشعارم هست برای چاپ که امیدوارم خداوند کمکم کنه بتونم کتابم رو چاپ کنم من عاشق شعر هستم بخصوص اشعار خودم واولین اشعاری رو که گفتم این بود چشم چرا چشمم به چشمش دوختم من بزد آتش به قلبم سوختم من نباید دل به هر کس نا کسی داد که خاکستر شدم آموختم من ://msmerfani.blogfa.com/ تخلص (عرفان)
عضویت