نقد خانم سپینود پهلوانی برترانه ی آقای یاسر بهبهانی

یه درختم که تن سپرده به مرگ
بس که شلاق صاعقه خورده
ریشه هام دور سنگ پیچیده
رویاهام خیلی وقته که مرده

تشنه ی قطره ای محبتم و
وسط یه کویر؛ خشکیدم
من یه عمره بدون یار ورفیق
با غم روزگار جنگیدم

کرمی موذی به اسم تنهایی
لونه کرده توی تموم تنم
چیزی غیراز سکوت ممتد نیس
خاطراتم رو که ورق بزنم

یه درختم که تن سپرده به مرگ
یه درخ(ت) که حالا زغال شده
یه پیامم که بی مخاطبه و
یه جوابم که بی سوال شده

هرکی رد شد رو پوست نازک من
نقش یه قلب یادگاری کشید
کی مث من میون اینهمه قلب
بی تپش موندو طعم مرگو چشید؟

ابر و بارون فراریه از من
سبز میشم ولی تو دفتر شعر
می نویسم عذاب یه عمرو
ضجه میشم تو بند آخر شعر

۱۵-۱-۲

با سلام
نظر شخصیم رو عرض میکنم با اجازه ی صاحب اثر
بتد ابتدایی کار به عنوان شروع تا حد قابل قبولی جذابیت داره و میتونه مخاطب رو برای خوندن ادامه ی اثر پای کار بنشونه.مصرع ابتدایی کار رو معرفی میکنه و موضوع ترانه رو روشن می کنه.انتخاب درخت،با هر هدفی که مولف داشته،اون هم با این پرداخت و موضوع ذهن مخاطب رو به سمت کار جنتی عطایی میبره ناخوداگاه.و توانایی ترانه سرا در شخصی سازی موضوع خیلی مهم تر به نظر می رسه.این که چقدر تو مدیریت ذهن مخاطب موفق باشه که کارش کلیشه و تکرار و حتی تقلید به نظر نیاد.که البته از نظر من مولف خیلی تو این مورد موفق نبوده و خیلی جاها ناخوداگاه من این دو کار رو با هم مقایسه میکردم.که خب به نظر من خوب نیست.
تشبیه صاعقه به شلاق،تشبیه زیبا و موفقی بود به نظر من که نظیرش رو دیگه تو این ترانه ندیدم و تو همون بند اول تموم شد.در ادامه تشبیه تنهایی به کرم رو داریم که حتما و قطعا خیلی زیبا تره که تنهایی رو به موریانه تشبیه کنیم تا کرم.و به نظر من از اتفاقات ناموفق و ناخوشایند کار بود.
کنار هم قرار دادن کلمات یار و رفیق،وقتی قرار نیست معنای متفاوتی از هرکدوم بگیریم فقط برای مخاطب حساس و جدی سوال ایجاد میکنه.و احتمالا هم پاسخی به جز پر کردن وزن نمیشه براش پیدا کرد.
به خاطر جنس و سطح زبان ترانه که تقریبا معمولیه،بهتره به جای قطره ای از یه قطره استفاده بشه.حتی اگر هم نه،باز قطره ای به نظر من به کار نمیومد.
ورق زدن خاطرات،عبارت به شدت تکراری و کلیشه ایه.درسته که اینجا با مفهومی متفاوت تر،شاید اشاره به بی برگی،به کار رفته اما در کل اونقدر تکرار شده ست این عبارت که در نگاه اول ذهن خسته از تکرار مخاطب رو از تامل در معنای اصلیش باز میداره.
و اینکه…چقدر جمله ی یه درختم که تن سپرده به مرگ اهمیت و برجستگی داره تو این اثر که دو بار در ترانه به کار رفته.قطعا مسئله ی اصلی ترانه همین مرگه ست.اما اینکه جقدر این جمله رو شنیدنی کردیم که توقع دو بار شنیدنش رو از مخاطب داشته باشیم،جای فکر داره.
درختی که سوخته، و زغال شده،زیباست.اما نه اوتقدر که مخاطب رو به وجد بیاره.شاید شکل بیان جمله سبب این مسئله شده و شاید میشد اون رو به صورت یک عبارت،کوتاه تر کرد.که به نظر من زیباتر می بود.و اتفاق جالب مصرع پایانی که به هستی بی دلیل و بی هدف یک درخت سوخته اشاره داره، به نظر من زیباست.
توی بند پنجم،مصرع پایانی،تمام حرف اون بند یا حتی ترانه ست.اما فقط بخاطر تکرار مفهوم مرگ،تو جمله ی طعم مرگو چشید و حتی به خاطر قافیه های تکراری کشید و چشید باز هم شاهد تلف شدن فکر پشت سروده ایم.بی تپش موندن تمام و کمال معنای مرگ رو با مراعات النظیری که با قلب داره می رسونه و به عبارتی بازی بازی کردن با این موضوع مرگ،متاسفانه کل اون بند رو از دهن انداخته.
عذاب یه عمر،در واقع بستن ذهن مخاطبه.مخاطب از این که توی ذهن خودش به احساس این عذاب مفرط رسیده باشه خیلی بیشتر لذت میبره،تا اینکه مولف برای حسی که تو کار ایجاد کرده اسم بذاره.و عذاب یه عمر،نه تنها کل زحمت شاعر تو توصیف درد اسن تک درخت سوخته رو به باد میده،شمع لذت مخاطب رو هم به یک باره خاموش می کنه.و چقدر بهتره که این احساس درد رو برای مخاطب ،معلق و بی نام و بی نتیجه گیری باقی بذاریم تا خودش اون رو بشناسه.
ضجه ای که توی مصرع آخر هست، مثل چراغی که در لحظه ی خاموش شدن نور شدیدی متصاعد می کنه،توی نمودار کلی کار یه نقطه ی اوج حسی ایجاد کرده…که به نظرم خوشایند بود و پایان جالبی رقم خورده.
تمام سعیم بر این بود که صادقانه و با دقت،همه ی اون چیزی که از خوندن این اثر در ذهنم شکل گرفته بود رو بنویسم
با آرزوی بهترین ها برای مولف

۳۴۷
۳
۲