شهر بی خداها…

نه سکوتی،نه سلامی،نه فرازی،نه فرودی

نه صدایی،نه جوابی،نه حیاتی،نه وجودی

نه غروبی،نه طلوعی،نه نشونی،نه شهابی

نه کویری نه سرابی،نه ثوابی،نه عذابی

نه امامی،نه نمازی،نه مکبر نه اذانی

شهر بی یوسف همین جاست،ته چاه نگرانی…..

 

توی شهر دین فروشا،بایدم خدا بمیره

دل مریم زیر بار،حرف ناروا بگیره

بایدم صدای داوود،گم بشه تو دف و داره

پیرن یوسف از هر سمت،پاره شه فرقی نداره

توی شهر بی خداها،هرحقیقتی دروغه

سر حلاجا رو داره،دور میدونا شلوغه

فکر و ذکر مردم شهر،نوش و عیشه،عیش و نوشه

هر کی میرسه خداشو به یه سکه میفروشه

یکی از همه گذشته،تا به آب و نون رسیده

یکی پوست شکمش به سر استخون رسیده

کشتی تو قبضه ی مشتی،پسر و دختر نوحه

یکی کاخ یکی کوخ یکی کاه یکی کوهه

یکی نقاشی فرشو رو تن زمین کشیده

از تموم دار دنیا،تنها به همین رسیده

سقف آسمون خراشا،از نیاوران گذشته

یکی زیر بار فقرش از همه جهان گذشته

 

نه نشاطی، نه سروری،نه شرابی،نه اناری

نه مریدی، نه مرادی،نه نی و نای سه تاری

نه اصولی نه فروعی،نه وقاری، نه حیایی

نه دعایی،نه ندایی،نه پیمبر نه خدایی

نه غروری،نه شعوری،نه صغیری نه کبیری

نه پری نه شوق پرواز همه تو بند اسیری

 

از تو ملک بی سلیمان،مگه میشه جون به در برد؟

مگه مصر بی عزیزو میشه از قحطی در اورد؟؟

مگه بی. اذن خدا هیچ،چاقویی برنده میشه؟؟

با دم گرم مسیحا،رو به موتی زنده میشه؟؟

مگه بی عصای موسی،میشه از دریا نترسید؟؟

مگه میشه بی خدا شد،ولی کعبه رو پرستید؟؟

تو دیار بی خداها،اگه قبله هم بگرده

هرکسی پشت به جماعت،رو به قبله مونده مرده…

 

۲۶۷
۵
۲