هزارو یک شب

هزارو یک شب
……………
از شب بزرگ آیینه رسید
پلکاشو به هم زد و پرنده شد
رو لبای بسته ی گلدون پیر
گل داد و شکوفه کرد و خنده شد
***
موهاشو رو سر شب کشید و گفت
دیگه نوبت شقایق شدنه
شب میلاد تموم آدما
شب جادویی عاشق شدنه
***
از کدوم قصه رسیده بود به من
که رو قلب من شقایق وا می شد
به کدوم قصه می خواست سفر کنه
چند تا عاشق مثل من تنها می شد
***
صبح که از گوشه ی پنجره رسید
گل خورشیدُ به موهاش زد و رفت
دل من تازه شقایق شده بود
دلمو چید و به موهاش زد و رفت
***
پادشاه قصه هام بود و دیگه
شعر عاشقونه خوابش نمی کرد
دیگه عاشق پریدن شده بود
گریه و ترانه رامش نمی کرد
***
هر کسی که عاشق چشاش می شد
اونو با چوب ستم می زد ، می رفت
گیسوهاشو وا می کرد و رد می شد
خواب یک شهرو بهم می زد ، می رفت
***
رفتنش مرگ اقاقی بود و لی
اون نمی دونست که تنها می مونم
واسه این که ار کنار من نره
قصه ی هزارو یک شب می خونم
***
آخرین شبِ هزارو یک شبه
صبح دیوونه به پنجره رسید
دل من تازه شقایق شده بود
دلمو شکست و چید و پر کشید

۳۱۰
۳