معنای دیدن

 

این ترانه رو قبلا نوشته بودم ولی الان بازنویسی و ویرایشش کردم خدمت دوستان و هم ترانه های عزیزامیدوارم مورد پسند واقع بشه

“معنای دیدن”

تو شهر قصه مون یک مرد تنها
گذر کرد از مسیری دور و تاریک
یه گاری داشت و گیتاری به دوشش
و آوازش رسید آروم نزدیک

داره رد میشه اون از کوچه ای تنگ
غمی توی صداش قصد سفر داشت
تنش پوشیده از پیراهن فقر
ولی تو سینه دریای هنر داشت

تو اون کوچه یه دختر تک و تنها
نسشته گوشه ای روی یه قالی
به هر آوای اون دل می سپاره
میره سمت یه رویای خیالی

دل اون دخترک با هر ترانه
رها تو حس ناب پر کشیدن
اگه خونه واسش مثل قفس بود
همین آواز بود معنای دیدن

صدای جیرو، جیره چرخ گاری
دلش رو نرم می کرد از همون دور
به دل می گفت:دوباره اومده باز
به تنهاییش ببخشه شوقی و شور

تو این رویا و این احساس شیرین
دوهفته کوچه در خاموشی افتاد
نه زخمه ای نه آوازی نه نغمه
سکوتش تو دلش می شد یه فریاد

غم دوری نشست آروم آروم
سیاهی ریخت روی روزگارش
هراس از اینکه اون آواز شیرین
نباشه تا ابد دیگه پناهش

ولی یک صبح خوش بعد از سیاهی
که نور از پشت شب آهسته سر زد
دوباره جیر چرخ گاری پیچید
صدایی آشنا تو کوچه در زد

دویدآروم با پایی برهنه
نه از سر شتاب از شوق دیدار
کشید آروم دستش سمت دستش
سکوتش گفت :،عاشق شده انگار

دلش با اون تماس ناب فهمید
که عشق آغاز راه روشنایی است
قفس در خلوت قلبش ترک خورد
همین احساس آغاز رهایی است

نگاهش کرد اون مرد با سؤالی
با روحی خسته و دلی پر از درد
چه رازی بود پنهون توی کارش
که من را با دو دستش کشف می‌کرد

با حیرت خیره شد رو چشمای اون
نبود از برق چشماش ردی پیدا
همونجا بود فهمیدکه جهانو
با لمسی و صدا می کرد تماشا

همون مردی که عمری غم تو دل داشت
لبش وا شد صداش از بغض لرزید
با شرمی تو دلش گفت که خدایا
دلم این عشق رو با لمس فهمید

گرفت آروم دو دست دخترک را
نه اشکی بود و نه رنگ شکایت
به نرمی گفت: مهرت توی قلبم
نخواهد رفت تا روز قیامت

دلش لرزید دختر با هراسی
سکوت همراه شک را، مرد می دید
ولی محکم تر از قبل دست اونو
فشرد تا بپره هر گونه تردید

لبش خندید مرد و این چنین گفت
شکوفا شد گل عشق از دل راز
تو با احساس دنیا رو شناختی
منم با عشق تو بینا شدم باز

یه خونه ساختن که هر ستونش
برای بی‌کسی عین پناه بود
دیگه اون خونه زندون کسی نیست
برای هر دوتاشون تکیه‌گاه بود

همون خونه که روزی گردِ غم داشت
حالا مامن ترین جای جهان شد
همون گیتار هر شب قصه می‌گفت
با هر زخمه پناه عاشقان شد

همون کنجی که دختر روی قالی
نشسته بود، حالا عینِ وطن شد
همون ویرونه‌ی خاموشِ دیروز
سراسر عطرِ نابِ یاسمن شد

ترانه سرا:سورمه وحیدی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

https://www.academytaraneh.com/120804کپی شد!
19

درباره‌ی وحیدی(سورمه)

من سورمه وحیدی هستم، دبیرآموزش و پرورش و ترانه‌سرا. نوشتن برای من راهی برای بیان احساسات، تجربه‌ها و نگاه من به زندگی است. بیشتر ترانه‌هایم از دل اتفاق‌ها، آدم‌ها و احساساتی شکل می‌گیرند که در زندگی دیده یا تجربه کرده‌ام. به ترانه‌های روایی، عاطفی و اجتماعی علاقه دارم و دوست دارم در ترانه‌هایم از آدم‌هایی بنویسم که شاید کمتر دیده یا شنیده شده‌اند؛ از عشق و دلتنگی گرفته تا رنج، تنهایی، امید و آرزوی رهایی. تصویر و روایت برایم اهمیت زیادی دارد و معمولاً تلاش می‌کنم احساساتم را با تصویرهایی مثل خانه، پنجره، خورشید، سپیده، باران، دریا و آغوش بیان کنم. ترانه‌سرایی را هنوز یک مسیر در حال یادگیری می‌دانم و سعی می‌کنم با هر ترانه، هم خودم را بیشتر بشناسم و هم از نظر فنی بهتر شوم. برای من، ترانه فقط کنار هم گذاشتن کلمات نیست؛ تکه‌ای از احساس و نگاه من به زندگی است.

مطالب پیشنهادی