تمام آرزوش بود

“تمام آرزوش بود”

بچه‌ساله پشت نیمکتی خاموش
با هزار آرزو کنارِ دفتر
توی چشماش سؤال‌های بی‌پرسش
توی قلبش نبردِ بغض و باور

مدادی بین انگشتاش می‌لرزه
چشم‌هایش خیره بر صبحی طلایی
توی قلب کوچکش جنگیست بین
رؤیا و شب‌های سرد تنهایی

در دلش غوغای فرداهای دور
روی لباش سکوتی آواز خوانده
میون خواب و بیداری نشسته
مثل گنجشکی از پرواز جا مانده

پاشو به دنیایی از غبار گذاشت
به دیاری که یخ زده آفتابش
سهم هر روزش از سفره‌ی خونه
چند تکه‌ای نان بود و صبر نابش

دستِ پدرش پر از ردِّ رنجه
پشتِ لبخندش انگار غم اسیره
کودک اما با نگاهِ معصومش
منتظر بود که دست هاشو بگیره

غروب از پشتِ پنجره می‌بارید
رؤیایی گوشهٔ طاقچه کپک خورد
پدر چیزی نمی‌گفت و نگاهش
پر، حرفی بودکه بی‌صدا ترک خورد

صبح با خبرهای تلخِ رادیو
فضای خونه زخمِ تازه وا کرد
پدر نفسی کشید، ولی انگار
نفسی تو گلوی خونه جا کرد

نگاهِ بچه به اشکِ بابا خورد
دلش گره‌ای خورد به یک انتظار
زیرِ لب می‌گه: خدا، می‌شه یک روز
دوباره باز بابام بخنده یه بار

صبحِ فردا نشست توی کلاسش
معلم خیره به دفترِ مشقش
واژه‌های ساده قد کشیده بود
ردِّ مردِی کوچک بود توی نقشش

معلم دفترش رو آهسته بست
خیره موند و نشست غرقِ یک پرسش
از بچه پرسید با نگاهی عجیب
از تو اند این واژه‌های پرارزش

بارِ اول بود کسی اونو می‌دید
نه کفش‌هاشو، نه لباس‌های ساده
فقط پشتِ اون سطرهای بی‌صدا
دلی بود سرشار از صبر و اراده

از اون روز بچه دفترش رو وا کرد
رها از هجومِ شب بر دیارش
هر روز پنجره‌ای بود رو به فردا
تا نفس بکشه دنیای تارش

عصر شد و برگشت سمتِ خونه آروم
دفترش بوئی از روشنایی داشت
فکرِ فردا شده بود همسفرش
توی قلبش بذری از امید می‌کاشت

پدر آروم رسید، در به روش وا شد
خستگی رو نگاش خونه می‌سازه
بچه دفترشو آروم جلو آورد
گفت: بابا ببین… فقط یه آغازه

پدر با لبخند و نگاهِ خسته‌ش
انگار می‌دید که رؤیاش روبه‌روش بود
پسر چیزی نگفت از تهِ قلبش
همین لبخند تمام آرزوش بود

با علم به اینکه در بند ۹ مشقش و نقشش هم قافیه نیستن

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

https://www.academytaraneh.com/121008کپی شد!
21

درباره‌ی وحیدی(سورمه)

من سورمه وحیدی هستم، دبیرآموزش و پرورش و ترانه‌سرا. نوشتن برای من راهی برای بیان احساسات، تجربه‌ها و نگاه من به زندگی است. بیشتر ترانه‌هایم از دل اتفاق‌ها، آدم‌ها و احساساتی شکل می‌گیرند که در زندگی دیده یا تجربه کرده‌ام. به ترانه‌های روایی، عاطفی و اجتماعی علاقه دارم و دوست دارم در ترانه‌هایم از آدم‌هایی بنویسم که شاید کمتر دیده یا شنیده شده‌اند؛ از عشق و دلتنگی گرفته تا رنج، تنهایی، امید و آرزوی رهایی. تصویر و روایت برایم اهمیت زیادی دارد و معمولاً تلاش می‌کنم احساساتم را با تصویرهایی مثل خانه، پنجره، خورشید، سپیده، باران، دریا و آغوش بیان کنم. ترانه‌سرایی را هنوز یک مسیر در حال یادگیری می‌دانم و سعی می‌کنم با هر ترانه، هم خودم را بیشتر بشناسم و هم از نظر فنی بهتر شوم. برای من، ترانه فقط کنار هم گذاشتن کلمات نیست؛ تکه‌ای از احساس و نگاه من به زندگی است.

مطالب پیشنهادی