پشت پنجره
“پشت پنجره “
دست چروک مادر جون
بوی بهار و نون می داد
تو پاییز و زمستونا
به باغ خشک، جون می داد
بخارِ چایی میپیچید
رو شیشه بارون میچکید
مادربزرگ لبخند میزد
قصهها باز قد میکشید
قصه می گفت از جنگلی
پشت کوهای مه آلود
جایی که هر گوشه ی اون
هزار قصه خواب بود
اون ورِ جنگل کسی بود
همنشینِ رودی زلال
غمای دورو برش و
با نغمه می برد از خیال
جادوگری تو اون جنگل
سایه پاشید رو راه اون
رود از ترانه خالی شد
یخ بست لبِ نگاه اون
یکی رسید از راه دور
راه هجوم غمو بست
با دستای پراز امید
قفل اون طلسمو شکست
آخرِ قصه شب شد و
از دلِ شب صبحی دمید
عشق دوباره جون گرفت
دنیا بازم نفس کشید
ولی حالا تو زندگی
خونه، دلش خزونیه
جایِ صدایِ مادرجون
هر شب سکوت مهمونیه
امــــــــا بایـــــد کســــی باشـــه
قفـــــل غمـــــــــا رو بشکنــــه
این قصــــــــه ها آبستـــــــــــن
روزای شــــــاد و روشنـــــــــه
شاید همون قصه یه روز
مرهم بشه رو دل و جون
روی خاکِ تشنهی دلا
بباره عشق مثل بارون
قصه بگو مادر جونم
هر دفعه ای با اشتیاق
از لابه لای قصه هات
عشقی بپیچه تو اتاق
هنوزم پشت پنجره
صدای قصه می مونه
بخار چای روی شیشه
خاطره ها رو می خونه