قلعه

“قلعه”

لابه‌لای هیاهویِ شهر
قلعه‌ای خسته ریشه دونده
هیچ رهگذری نفهمید که
چند زمستون به یادش مونده

سال‌هاست که پشتِ پنجره‌هاش
گردِ خاموشی را میشه دید
زیرِ سقفای ترک‌خورده
آسمون، سکوتشو فهمید

روی هر سنگ، ردِّ انگشتی
از گذشته مونده بود یادگار
رهگذرها می‌گذشتند و
سر نچرخوندند حتی یه بار

روزگاری صدای خنده
می‌دوید از لبِ ایووناش
بوی نون داغ، عصرها آروم
می پیچید توی دالوناش

کم‌کم از یادِ شهر افتاده
بینِ برج‌هایِ سر به هوا
هر کسی رد شد اونو ندید
جز سکوتی که مونده به‌جا

صبح آمد، ولی ،از پشتِ مه
ردِّ آن قلعه باز پیدا بود
من گذشتم از دل غبار
دلِ من هم شبیه اونحا بود

شب نشست و روی دیوارش
سایه‌ای از خاطرش جا موند
شمعِ خاموشِ اتاقِ متروک
آخرین شعله‌ هاش را سوزوند

من کنارِ اون سکوتِ سرد
آهسته به قلعه رسیدم
انگار آینه‌ای روبه‌روم بود
خودمو تو نگاش می دیدم

رفتم و دست کشیدم آروم
روی ترک‌های دیوارش
گرد از لای ترک‌ها پاشید
ریخت روی پیرهنم غبارش

دلِ من شبیهِ اون قلعه
سال‌ها از سکوتش زخم دیده
زیرِ لبخندهایِ اجباری
واژه‌هام تو گلو خشکیده

باد وزید و غباری سنگین
چهرهٔ دیروز گم شد انگار
من گذشتم، نگاهِ قلعه
تا افق موند پشتِ سر، بیدار

ویرایش شده در تاریخ ۲۱ تیر ۱۴۰۵

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

https://www.academytaraneh.com/120710کپی شد!
14