خودم مولودِ تلخی هام
اگه حالِ منوداری
برایِ خوندنِ حرفام
یه جایِ دنج و پیدا کن
قراره حرفِ سنگین زد…..
صبوری کن،کلافی که
تویِ دستامه پیچیده ست
بمون تا آخرش شاید
ازین شعرم خوشت اومد…
تواَم محتاجِ تسکینی؟
تواَم دردت فراوونه؟
تواَم هرجا که رنجی بود
خودت پایِ خودت بودی؟
تواَم قُلّابِ دنیا رُ
برایِ طُعمه بوسیدی؟
ولی رو شُعله ها رفتی
شبیهِ ماهیِ دودی؟
جهانِ بعدِ رنجامون
مسیرِش رو به فرداهاس
کم اُوُردن یا همراهی_
کدومش پیشِ رومونه؟
ببین امروزِ فِقدان ها
چجوری میشه هضمش کرد_
غم و اندوه و خب طبعاً
همیشه،گریه آسمونه….
شبیهِ سروِ سبزی که
زمستونم حریفش نیست
تو طوفان خم شو و نشکن
تهِش هیزم شدن میشه….
جهان،پستی بلندی هاش
پر از میخِ مصیبت هاست
برو این راه و با قلبت
ولی با کفشِ اندیشه….
نصیحت میکنه اینپیر
نصیحت تلخه میدونم
خودم مولودِ تلخی هام
ولی از تجربه م گفتم…..
هنوزم شونه هام جایِ
جلوسِ کوهِ سختی هاست
هنوزم تو مسیرِ عشق
جلو میرم،نمی اُفتم…
زبونِ شعرِ سنگینم
یه تصویر از درونم شد
که جایِ جوهر خودکار
باید با خون کتابت کرد….
حقیقت اینه این دنیا
واسه تبعیدِ آدم هاست
به هر دردی ازین کمتر
همیشه میشه عادت کرد….
قول مردونه
حبس ابد
غلیظ مثل سه رنگ پَرِ ابابیلی