خودم مولودِ تلخی هام

خودم مولودِ تلخی هام

اگه حالِ منو‌داری
برایِ خوندنِ حرفام
یه جایِ دنج و پیدا کن
قراره حرفِ سنگین زد…..
صبوری کن،کلافی که
تویِ دستامه پیچیده ست
بمون تا آخرش شاید
ازین شعرم خوشت اومد…

تواَم محتاجِ تسکینی؟
تواَم دردت فراوونه؟
تواَم هرجا که رنجی بود
خودت پایِ خودت بودی؟
تواَم قُلّابِ دنیا رُ
برایِ طُعمه بوسیدی؟
ولی رو شُعله ها رفتی
شبیهِ ماهیِ دودی؟

جهانِ بعدِ رنجامون
مسیرِش رو به فرداهاس
کم اُوُردن یا همراهی_
کدومش پیشِ رومونه؟
ببین امروزِ فِقدان ها
چجوری میشه هضمش کرد_
غم‌ و اندوه و خب طبعاً
همیشه،گریه آسونه….

شبیهِ سروِ سبزی که
زمستونم حریفش نیست
تو طوفان خم شو و نشکن
تهِش هیزم شدن میشه….
جهان،پستی بلندی هاش
پر از میخِ مصیبت هاست
برو این راه و با قلبت
ولی با کفشِ اندیشه….

نصیحت میکنه این‌پیر
نصیحت تلخه میدونم
خودم مولودِ تلخی هام
ولی از تجربه م گفتم…..
هنوزم شونه هام جایِ
جلوسِ کوهِ سختی هاست
هنوزم تو مسیرِ عشق
جلو میرم،نمی اُفتم…

زبونِ شعرِ سنگینم
یه تصویر از درونم‌ شد
که جایِ جوهر خودکار
باید با خون کتابت کرد….
حقیقت اینه این دنیا
واسه تبعیدِ آدم هاست
به هر دردی ازین کمتر
همیشه میشه عادت کرد….

https://www.academytaraneh.com/120635کپی شد!
228
۱۰
۲

  • حامد تقی خواه سلام رفیق خوبی، کار خوبی بود اما اون مصرع چهار ایراد داره ، یه فکری براش بکن ،دوستت دارم...
  • وحیدی(سورمه) سلام آقای آدینه‌ی عزیز، این کار برای من بیشتر از یک روایت از رنج، شبیه یک گفت‌وگوی صمیمی با مخاطبیه که خودش زخمیه؛ انگار راوی قبل از اینکه نصیحت کنه، اول می‌پرسه: «تو هم محتاج تسکینی؟» و همین باعث می‌شه لحنِ نصیحت‌گرانه‌ی شعر، از بالا به پایین نباشه و از دلِ تجربه بیاد. یکی از نقاط قوت کار به نظرم همین صدقِ لحنه. مخصوصاً جایی که می‌گید: «خودم مولودِ تلخی‌هام / ولی از تجربه‌م گفتم» این دو مصرع، به نظرم کلید خوانش ترانه‌ان چون راوی خودش رو بیرون از رنج نمی‌ایسته، بلکه کسیه که هنوز درگیرشه و با این حال تجربه‌ش رو با دیگری تقسیم می‌کنه. از نظر تصویرسازی هم چند تصویر خیلی خوب و ماندگار دارید. «قُلّابِ دنیا رو برای طعمه بوسیدی» تصویر تند و تلخیه و حسِ فریب‌خوردن و در عین حال آگاهانه وارد درد شدن رو منتقل می‌کنه. همین‌طور تصویر «سرو» و «خم شو و نشکن» با مفهوم تاب‌آوری کاملاً هم‌جهته و در ادامه‌ی فضای کلی شعر جواب می‌ده. «برو این راه و با قلبت / ولی با کفشِ اندیشه» هم به نظرم از موفق‌ترین بخش‌های کاره؛ چون یک پارادوکس ساده اما قابل لمس می‌سازه: احساس راه رو تعیین کنه، اما عقل وسیله‌ی عبور باشه. در عین حال، احساس کردم در بعضی قسمت‌ها تعداد تصاویر و مفاهیم سنگین پشت سر هم زیاد می‌شه؛ رنج، فقدان، طوفان، هیزم، میخ مصیبت، کوه سختی، خون، تبعید و... هرکدام به‌تنهایی ظرفیت زیادی دارند و وقتی پشت سر هم می‌آیند، گاهی فرصت ماندن و اثرگذاری از بعضی تصاویر گرفته می‌شود. شاید اگر چند تصویر حذف یا ساده‌تر شوند، تصاویر اصلی بیشتر به چشم بیایند. همچنین پایان: «حقیقت اینه این دنیا واسه تبعیدِ آدم‌هاست به هر دردی از این کمتر همیشه میشه عادت کرد» از نظر مفهوم تلخ و قابل تأمله و با جهان‌بینی کلی کار هماهنگه، اما به نظرم ظرفیت این رو داره که با یک تصویر تازه‌تر به پایان برسه؛ چون بعد از این حجم از تجربه و تصویر، مخاطب انتظار یک ضربه‌ی نهاییِ کاملاً شخصی از راوی رو داره. در مجموع، چیزی که بیشتر از همه در این ترانه برای من قابل احترام بود، اینه که رنج در اینجا صرفاً موضوع شعر نیست؛ منبعِ صدای راویه. و شاید به همین دلیل بعضی سطرها بیشتر از اینکه «نوشته شده» به نظر برسن، حس می‌شن که «زیسته شده‌اند». خسته نباشید آقای آدینه؛ قلمتون همچنان نویسا. 🌹
    • رسول آدینه خانم وحیدی عزیز عرض سلام وادب واحترام مثل همیشه بی نهایت سپاس از زمانی که میزارید بررای نقد و واشکافی وتشریح نقاط ضعف وقدرت کار امیدوارم لیاقت این انرژی که گذاشتین و داشته باشم.ممنونم بسیار بهره بردم
  • شادن كچويي درود جناب آدینه بسیار زیباااا و تامل برانگیز قلمتان همواره نویسااااا
  • AdeleMahalati درود جناب آدینه،زیبا سرودید قلمتون پایدار
  • آزاده ربانی درود حرفای خوبی از روزای بد رو خوب گفتین لایک