توهم

روبروى من

روى این صندلى کهنه چوبى

سالهاست نشسته اى

روبه روى تو

پشت این میز خسته از تکرار دلتنگى هاى کسل کننده اى

که سالهاست با من است

هر روز مى نشینم

یک فنجان خواهش براى تو

فنجان فنجان توهم بودنت

براى خودم

هر روز

مى ریزم و مى ریزم و مى ریزم

چکار کنم

وقتى هر شب

در کابوس ترین ثانیه هاى خوابم

قدم بر میدارى و میرى

میرى

به دوردست ترین جاده هاى مه گرفته و من

با دستهایى که به تو نمیرسند

چشمهاى خیره به راه تو باران شده ام را

پاک میکنم

و باز

صبح روز بعد بیدار میشوم

مى بینم که برگشته اى

و نشسته اى

روبروى من

روى این صندلى کهنه چوبى…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: