چرا سردی؟!

تو برگشتی ولی دیگه نگاهت اون نگاه های قدیمی نیست!

هنوزم دوستم داری ولی دیگه دلت با من صمیمی نیست!

 

 

کنارم هستی اما مثل روزای گذشته بام نمی جوشی،

چرا آخه دیگه شالی رو که کادو بهت دادم نمی پوشی؟!

 

مرتضی مرادپور

 

 

واسم سخته ، منو میبوسی اما از ته دل نیست انگاری!

نمیدونم، نمیدونم که این روزا چه حسی تو دلت داری؟!

 

 

کجاس اون حس امیدی که می بارید از چشمای ناز تو؟!

کجاس اون آرزوهای پر از آینده و دور و دراز تو؟!

 

 

باهام سردی، تویی که “داشتنِ من” شده بود دعای هر روزت،

داری میکشی قلبم رو با این رفتار و با احساس مرموزت!!

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید: