*ساعت شوم*

ساعت شوم**

 

عقربه ها، ساعتِ: شوم!

دور و وَرو نشون می دن

زوزه کشون! دستای باد

پنجره رو تکون می دن

حجمِ اتاق لبالب از

حسِ مزخرفِ غمه

وقتِ فرارِ روحی از

جسمِ ضعیفِ آدمه

پلکِ دلم می پره و

دلهره با سحر می یاد

پاشنه ی در حالا داره

از بی عبوری در می یاد

یهو یکی شبیه من

که نه! خودِ گمشدمه!

رو سرِ من می چرخه و

روحِ فراری شدمه

می گه بهونه بازی و،

شوری که داشتی دیگه نیس(ت)

بغضِ تو بچه گونه بود

فرصتِ آشتی دیگه نیس(ت)

دیگه سرابِ آرزو

واسه دلت عادی شده

کشتیِ سردرگمیات

اهلیِ هر بادی شده

پشتِ تحملت شکست

بس که به فکرِ مردنی

دغدغه ی همیشته

توو نخِ غصه خوردنی!

کنجِ اتاق! توو سایه ها!

حل شو! یواشکی بمیر!

یا وسطِ گلایه هات

خلا*صه شو! تکی بمیر!

پلکِ دلم می پره باز

کاسه ی صبرمم پره

وعده ی مرگه که همش

تنِ خودم رو می خوره

گوشِ من از کلیشه هات

پره ! رجز بخون! ولی

دیگه توو خلوتم مثه

سر زده ها نمون!

ولی…!

ساعتِ رومیزی بازم

دور و وَرو نشون می ده

زوزه کشون! دوباره باد

پنجره رو تکون می ده!

**اسم برگرفته ای بی ربط از کتاب ساعتِ شوم، نوشته گابریل گارسیا مارکز.

*لا هجای کوتاه خوانده شود.

از این نویسنده بیشتر بخوانید: