محکوم …

محکوم این احساس خود داری
محکوم این آغوش اجباری
محکوم غم،بودن-بدون تو
از هر چی که عشقی بهش داری

محکوم دنیای پریشونی
محکوم این دل کندن ورفتن
پا میکشم بی تو یه روز از "ما"
تنها میشم توو واژه "تو"،"من"

تو حسرت آغوش شب هامی
من حسرت آتیش لب هاتم
آره خیال خام و میشناسم
آره دلیل اشک شب هاتم

من هم مثه بغضت نفس گیرم
پنهون نکن با خنده غم هاتو
شاید چرا؟!!حتمایه روزاین عشق
می گیره از غم حق اشکاتو

وحشت ازاینکه بی تو کی میشم
داره همه دنیامو می گیره
کی حجم تنهاییتُ بعد از من
توو اون خیال خام و میگیره

تکلیف این بغضی که دارم چی؟
بعد تو با کی میشه بارون شد
تا کی میشه این راه وتنها رفت
با کی میشه جنگید و ویروون شد

حسی وعشقی که توو چشمامه
میتونه هر بغض ُبترکونه
جز تو کی با تقدیر درگیره
جز من کی از این حکم میخونه؟

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی سوگند صفا

من سوگند صفا متولد74/6/31 عاشق چارپاره و دیوونه ی ترانه .... بچه همدانم بخوانید،نه خود همدان،ولی فرزند ایرانم ،خود ایران.... دلم برای همه جا میزند...دست خودم که نیست...شاعر که باشی نه آرامش داری ونه قرار...ونه مکانی ثابت........شاعری ینی خانه به دوشی...