سیگارِ آخرِ پاکت

رفتی از خونه ای که این روزا
واسم اندازه¬ی یه زندونه
ابرچشمام اسیر بارونه
فصل دنیای من زمستونه

توی فردای گیجِ بعد از تو
توی تارعنکبوت پوسیدم
تا قدم میزدم تنِ شهرو
آدمارو شبیت میدیدم

تو شبایی که غرق عکساتم
کل دنیا شبیه زندونه
مثلِ آبانِ رشت غمگینم
مثلِ شهریوراش دیوونه

هرشب اینه تموم قصه ی من :
"دود میشی روی لبهام
درد میشی توی سینه م
فکر میشی توی شبهام"

حال عصرهای جمعه رو دارم
گوش میدم به کاستِ خالی
بی خیالِ منی که غمگینم
واسه من کافیه تو خوشحالی

مثل سیگارِ آخرِ پاکت
خسته از انتظار آتیشم
رفتی اما به پات میمونم
رفتی و باز منتظرمیشم

معین حسن زاده

از این نویسنده بیشتر بخوانید: