قصه ی آخر من!

می ترسم از جاده ای که…ریشه دوونده تو چشات

مثل یه پیچک سیاه…رد شده از تو لحظه هات

راهتو پیدا می کنی…تو ازدحام زندگی

قصه ها رو رج می زنی…اما به نام زندگی

تو قهرمان قصه ای…ناجی رویای محال

شب واسه تو نه حادثه س…نه یه جواب بی سوال!

” چی تو رو تا اینجا کشوند…تا مرز شوم گم شدن؟

کجا به جاده زل زدی…کجای قصه های من؟ “

شب واسه تو یه فرصته…تا فارغ از بود و نبود

بشینی پای قصه ی…مردم این شهر کبود

شاهزاده ی قصه ی من!…نرو از این شب نیاز

سمت دلم اقامه کن…ماه پیشونیت گرفته باز

دارم به آخر می رسم…سال هزار و یک شبه

داد می کشم دردامو باز…دست سکوتت به لبه

” چی تو رو تا اینجا کشوند…تا مرز شوم گم شدن؟

کجا به جاده زل زدی…کجای قصه های من؟ “

از این نویسنده بیشتر بخوانید: