تولد

همه شبهام تو این سرمای هر سال
میون گریه هام پنهون می شد
سکوت تلخ این روزای بی تو
زمستون راهی میدون می شد
تموم این سالای سردِ خونه
گذشت و فصل تو بیدار مونده
نمیدونم چرا سرمای حیرون
میون دست بی هم یار مونده
چه بی روح و پُر از دلتنگیم من
تو بی برگشت پی خورشید رفتی
ندونستی روز تولدت رو
میون فصل بی تردید رفتی
درو دیوار شده مهمونای ما
یه کیک خسته از شمعای خاموش
یه هدیه ، یه عطر تلخ از من
یه اندوه نگاهی پُر فراموش
یه ساعت لحظه ی سالای دوری
میون پلک پُر اشکم نشسته
نمیذاره بدونم این شبارو
کجا ؟ چه وقت ؟ دل تنگم شکسته
تو این چند سالی که راهروی خالی
شده مرهم واسه قدم به راهم
تو این اتاق پُر عکس روی دیوار
نمیتونم یه شب آروم بخوابم
همون عطری که هدیه داده بودم
هنوزم این اتاق حسشو داره
چرا تنها سفر رفتی که این دل
میدونستی فقط تورو داره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: