راوی

بیا راوی بگو قصه
یه قصه با دلِ بی باک
بگو تا من نفس دارم
روایت از دلِ این خاک
بگو از نامِ بانویی
که یک شب شد اسیرِ دام
از این کابوس رسید آخر
به پای چوخه ی اعدام
بگو از مرگ حرمتها
از اون آبی که از رو رَفت
از اون وقتی که مردِ ما
به دستِ تیغ, ابرو رفت
همه مردونگی ها مُرد
به پای این مُدِرنیزه
بگو از هرزگیهامون
که ننگِ اسم دوشیزه
بگو سربسته حرفاتو
نزار این پرده حائل شِه
اگر میگم روایت کن
میخوام این قصه کامل شِه
بگو از درد بگو از مرگ
بگو از گُرگهای پَست
بگو از فکر جا مونده
بگو از عقل های مَست
بگو من می نویسم چون
نوشته خوندنی میشه
ما هر چی داشتیم دادیم
همین خط موندنی میشه
تِمِ این قصه تلخیه
کلاغش بونه میگیره
توو قحطیه شقایق ها
دلش از خونه می گیره

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

784
۲۷