دنیای این روزام

افکار مرگو پرورش میدم
توو ذهنی که بد جوری بیماره
تصویر مرگ واضح تره وقتی
تنها پناه من یه دیواره

وقتی سکوتم جای ِ اشکامه
وقتی یه ریز بغضم رو میخندم
من پا به پای ساعتم بیدار
گاهی فقط چشمامو میبندم

بیزارم از تقدیر وارونم
از این نفس های سر ِ اجبار
از واژه های سنگدلی که باز
میگیرن از دستای من اقرار

بیزارم از دنیای تکراریم
از اینکه روی دوور ای کاشم
از اینکه بعد از هر خداحافظ
باید مراقب خودم باشم

بیزارم از تنهایی و شعرام
از عشقی که هر کی میگه پوچه
بیزارم از پیاده رو هامون
از این خیابون از همین کوچه

بیزارم از بارونو از چترو
از خاطراتی که پر از درده
از اونی که میخوامش اما اون
این روزا بدجوری باهام سرده

دنیام پر از کابوسو وحشت شد
وقتی نبودش زندگیمو کشت
احساس من هر شب خلاصس توو
دیوارو بغضو ضربه های مشت

از این نویسنده بیشتر بخوانید: