تناقض

از خودم میگذرم تا فقط
زیرِ پای خودم له بشم
نــور باشی نمی بیننت
سایه می شم که واضح بشم

توو عمل فلسفه م کم میاد
من بدل به تناقض شدم
زندگیمم پر از فیلمه و
متهم به تمارض شدم

قرصِ من جامو میگیره و
غرق و توو آب خفه م میکنه
تا اوردز کنه آخرش
دائمن مصرفم میکنه

واقعیت برام گنــد شد
تا برم سمتِ رؤیا کشی،
خیس شم از ابرِ بالا سرم
من برم سمتِ رؤیا که چی؟!

آرزوهام و گند میزنه
خستم از مغزِ پر حاشیه م
عقل و اصلن نشد دک کنم
آره دیوونه ای ناشی ام

آدمم، کم میارم منم
زندگیمم علیهم بشه؟
توو خیالم برم منطقم
باشه اونجا جهنم بشه

مغزِ من بایدم توو خیال
هرچی و موشکافی کنه
توی دنیا یه دیوونه م و
سعی داره تلافی کنه!

از خودم میگذرم تا فقط
زیرِ پای خودم له بشم
نـور باشی نمی بیننت
سایه می شم که واضح بشم

من بدل به تناقض شدم
توو عمل فلسفه م کم میاد
باید این ذهن و ساکت کنم
گولّه انگار به مغزم میاد

مهدی کامرانی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: