توهم

حس چندش آوری دارم،به تو و آدمای ماشینی
به خودم که میره بی ترمز،به زمان،به زمین نفرینی

تو نمیفهمی چی تو سرمه،زل بزن فقط به لاشه ی دردام!
تو نمیفهمی چه دردیه هرشب،خواب یه سر بریده میبینی

که چشای درشت و بی نورش،تو چشات خیره خیره میخندن
پای رفتن نداری و گیجی،بی هدف چشم انتظار میشینی

روزی صد دفعه نگاهت رو به رگ ورم کرده میدوزی
فکر عشقبازی تیغ و تنت…روزی صد بار مرگِ تمرینی

از نگاهِ بی فروغ میترسی،یه نگاهِ بی فروغ تو گوشت
میگه پرواز مرده تو این شهر…تو،مرگ پرواز و مرگ شاهینی

من مث کبک غرق آغوشت،سر به زیرِ سفیدِ برفِ تنت
آفتاب در اومده زمستونم،حال و روزم بده،نمیبینی؟

تو به فکر زمین،خدا،خلسه…یا روابط یه کِرم با عرفان
من به فکر بلیت بی برگشت،از زمین به جهان پایینی

حال و روز ما شبیه همه،هردو زندونی یه سلّولیم
تو به فکر یه برد ناممکن،من اسیر شکستِ تضمینی

وقتی حس سقوط،دنیاتو رو به بن بست ضجه هل میده
تک به تک عشق و آرزوهاتو،روی ریل قطار میچینی

توی این ایستگاه بی عابر،چش به راه قطار میمیری
آخرش مُردی و نفهمیدی،غرق خوابی بلند وسنگینی…

از این نویسنده بیشتر بخوانید: