بی خدایی

دلم رو با یه تردستی شکستی
چقد رنگ نگاهت زود عوض شد
من و تنها گذاشتی بی بهونه
اینم تعبیر تو از عشقه لابد!

تو به دردی که دارم شک نداری
قسم خوردی نفسهام و بگیری
برونی وقتی که می خوام بمونم
یا وقتی که میرم رام و بگیری

دلم انقدر غرق خستگیشه
که باور کرده اهل زندگی نیست
دیگه طاقت نمیاره غمام و
به هر سمتی که میره تابلوی ایست

باید یادم بره مهتاب هست و…
باید یادم بره خورشید داریم
ما تـنها می تونیم یک تـکه فانوس
کنار سنگ قبرامون بذاریم

چقد حالم خرابه وقتی نیستی
نمی دونی چقد کابوس دیدم
توی هر لحظه رو دست سکوتم
به فریادی که نشنیدی رسیدم

نذار ترسم بریزه از نبودت
برام عادی شه دوری و جدایی
می دونی سخـته واسم ترک عادت
نذار عادت کنم به بی خدایی

از این نویسنده بیشتر بخوانید: