ویرگول

مث یه نشونه وسط جمله
مث یه نماد بی معنی تنها
مث یه کاهی که گاهی کوه میشه
یا بیدی که می لرزه وقتی که تنها(ست)

مث یه لبخند بی معنی تو کلاس
مث یه یادداشت بی خودی رو میز
هنوزم میشم عاشق گاهی ،یهویی
مث یه مجنون که نداره لیلی

مثل یه جملم که با یه ویرگول
جونی که میدم یاکه میگیرم
مثل حرفایی که می زنی بی خود
مثل یه بغزی که بی خودی می خورم

سادست حرفم اما اونو سخت می گیریم
حرفام تازه نیست بوی نم میدن
دیگه بستمه هر چی که بودم
آخه بود و نبودم عاشق نبودن

این سوز صدامه که جوُ سرد کرده
با این گریه هات ریه هام و سوزوندی
مث جمله ای که رها شد رفت
توام آخر قصه جا موندی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی حمید حسنی

داستايوسكي مي گويد : "آدم بايد خيلي خود پرست باشد كه بتواند درباره خودش،بي شرم و حيا،چيز بنويسد؛فقط به اين دليل مي توانم خود را معذور بدارم كه مثل ديگران به اين منظور به نوشتن اين سطور نمي پردازم كه خوانندگان ستايشم كنند."