دریایِ نفرت

دارم کم کم توو مشتم ذوب میشم
به جز نفرت به تو حسی ندارم
یه کاسه خون جلو چشمامُ بسته
فقط فکرِ تو از پا در میارم/
تو صیادی که از آبِ گل آلود
شکارم کردی و صیدِ تو بودم
حالا می فهمم اما دردم اینه
چه روزایی رو توو قید تو بودم/
برو واسم مهم نیس(ت) برنگردی
یکی دیگه توویِ دامت اسیره
میدونم واسه تو اصلا مهم نیس
که اون هم زنده باشه یا بمیره/
ببین دریا پر از آشوبُ و موجِ
توویِ طوفان نفرت دود می شی
توو این دریا فقط بارون و باده
بمونی آخرش نابود می شی/
تو از دریایِ خون آلودِ قلبم
گذر کردیُ داری غرق میشی
واسه دنیای من از بین رفتی
تووی دنیای بی من خلق میشی/
جهانم عشقتُ لایق نمی دید
تو در اندازه ی حسم نبودی
برو دنیاتُ از دنیام جدا کن
خودت می دونی توو قصم نبودی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی علی عزیزی

"سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت" حافظ. (برای استفاده از ترانه هام این ایمیل منه: azizi2ali@yahoo.com ، خوشحال میشم اگه بتونم کمکتون کنم.)