مرگ غیر ارادی

من مثل جسمی شدم،که روحشُ گم کرده
برای زنـــــــده موندن،میخواد روحش برگرده

یا توو گور تنهایی،یه گوشه ای بگنده
یا پیله شو بشکافه،پروانه شه بخنده

توو این برزخ اسیره،راه فـــــــــرار نداره
نه میتونه برگرده،انگار خوابو بیـــــداره

ساعت بی نبض اون،کُپ کرده تو لحظه ای
که روحش رفته بازم،توو یه جسم دیگه ای

فقط امیدش اینه،که توی این تناسخ
برای این سؤالش پیدا بشه یه پاسخ

که روح اون هنوزم،این جسمو دوست داره
یا اون فقط تجربس،و این پایانِ کـــــــاره

تردید و بعد تنفـــــــر،از بازی این جهـــــــــان
که باخت همیشه باید،با اون باشه هر زمان

جهانبینی اون شد،شک و بی اعتمــــادی
آشوبو بعد،احساسِ،مرگی غــــــــیر ارادی

امید منتظری

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

712
۲۹