بازیچه …

سکوتم از سر ارامشم نیست
یه وقتایی نشونه خستگیمه
همش می ترسم از حسه نبودت
سکوتم از سر دلواپسیمه

یه دنیایی توو اغوشه تو داشتم
که دنیای خدا رو تنگ میکرد
یه وقتایی خدا هم ،از حسادت
با احساسه دوتامون جنگ میکرد ..

تو رفتی و تمومه خاطراتت
دارن تو لحظه هام تکرار میشن
نمی دونم چرا ؟ اما چشامم
دارن با گریه هام بیمار میشن

همش این بود ،همش این بود ،همش این
من و تو هر دو بی تقصیر بودیم
تموم شد عشقمون ،زود یادمون رفت
یه روز بازیچه ی تقدیر بودیم …

تقدیم به کسی که
نیست ..

از این نویسنده بیشتر بخوانید: