حرف تازه ای ندارم

حرفِ تازه ای ندارم
روزگارم ای بدک نیس
به من احساسی نداری
دیگه جایی واسه شک نیس

سخته با این که می دونم
توو دلت جایی ندارم
اما با همه وجودم
رو غرورم پا می ذارم

مثله هیزم، توی کوره
من توو آتیش تو سوختم
از تو خاکسترم اما
باز چشامو به تو دوختم

نه امیدی به تو دارم
نه امیدی به خدا هست
کاش می شد چشم از تو برداشت
کاش می شد به قصه پیوست

ته این قصه یه حرفِ
که همیشه موندگاره
تو به من بدی نکردی
بدی رسمِ روزگاره

از این نویسنده بیشتر بخوانید: