شیشه وسنگ

خسته ام، خسته ی خسته ،بی رمق تر از همیشه
راه خوشبختی یه راهه ، که بدون تو نمیشه
با منه بریده از عشق، یه ترانه همسفر شو
تا نفس از تو بگیرم،به دلم نزدیک تر شو
بوی تکرار پریدن،عطر پیرهنه تو داره
راه آغوشتو واکن، واسه فرصتی دوباره
منو از خودم بگیر و به همین ترانه بسپار
بذا شاعر تو باشم، بذار از تو باشم ای یار
تن خاک مرده سرده، وقتی خورشیدو نبینه
تو نباشی نازنینم،روزگار من همینه
تو نباشی چشمای من واسه دیدن کی واشه
چشمی که تو رو نبینه، بهتراونه که نباشه
فرصت گلایه ای نیست، تازه شو که وقت تنگه
تا همیشه قصه عشق،قصه شیشه وسنگه

از این نویسنده بیشتر بخوانید: