عاشق پوشالی

دوباره دست روزگار عشقو برام پناه نکرد
یه گوشه چشم به این منِ تازه نفس نگاه نکرد

دوباره دست دلمو گذاشت تو دست بی کسی
همسفر گریه شدم با حسرت و دلواپسی

دلم پُره از زندگی حرفام همه شکایته
نمیدونم از چی بگم گلایه بی نهایته

عاشقا بی وفا شده ن عشقا همه تو خالی ان
اونا که راستی عاشقن دورتر از این حوالی ان

من نمیخوام که تو دلم حسرت دنیا بمونه
چرا کسی نیست تا با من از هم صدایی بخونه؟

میخوام برم از این دیار دور بشم از این حوالی
برم جایی که نداره عاشق و عشق پوشالی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

742
۴

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com