وطن

حسرت شب های منو نخور تو ای عزیز من
اینا شبای غربته نمی ارزه به اون وطن

وطن برام یه خاطره س یادش برام مونده و بس
تو غربت بی انتها برام نمونده یک نفس

یاد تموم روزگار تو ذهن زار و خسته مه
حسرت لحظه های شاد توی دل شکسته مه

آخ چی بگم از سرنوشت بدجور برام رقم زده
تموم شادیا رو اون از طالعم قلم زده

نوشته تو طالع من غریبی قسمت منه
نشونه بی کسی هام زخمیه که رو این تنه!

زخم هزار تا خاطره خاطره های بی کسی
از روزگار غربتم با مرگ تلخ اطلسی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

درباره‌ی رضا کزازی

به نام آن که مارا آفرید برای با هم بودن پنجره ی چشمانت را بگشای و با نگاه مهربانت آرامشی به من ده همچون آرامش خواب تا که من به شکرانه آن دست بر خاک نهم و سر به اسمان کشم آنچنان که گویی سالهاست ریشه در خاک دارم. Reza.djks@yahoo.com