پیرمرد

یه روز برفی سرده سرد

تو شهرمون یه دوره گرد

گم شده بود تو کوچه ها

داد می کشیدش پیرمرد

می گفت شما غریبه اید

با زخمای دله یه مرد

می گفت واون گریه می کرد

دلم می اومدش به درد

یه بچه ی سه ساله داشت

یه بچه ی معلول و خاص

خاطره هاشو می فروخت

شفاشو از خدا می خواس

امیدی به عمل نبود

میگفت امیدم به خداس

می گفت و اشکش می اومد

پر می شدش از یه هراس

دو ماهه عمر مفیدش

از دکترا شنیده بود

یه هفته بود که خونشون

رنگ خوشی ندیده بود

می گفت همش سی سالشه

ولی موهاش سفید بودن

صورت مهربونی داشت

ولی چیناش تو دید بودن

داد می کشیدش پیرمرد

ولی کسی چیزی نگفت

فیلم می گرفتن از غماش

صداشو هیچکس نشنفت

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

735
۳۲