قصه ی عشق

بزار بگم از عاشقی, که خواب به چشماش نیومد
یه عمری چشم به راه نشست, ولی اون از راه نیومد
تنهایی و شب سیاه, چشمای خیسِ نیمه باز
فکری که درگیرش شده, معشوقه ی زیبایِ ناز
عمری که سر شد بی کسی, کسی به دادش نرسید
اوج صداش سکوت بود, صداش به هیچ جا نرسید
نشد بگه عاشقشه , رویای روز و شبِشه
گونه ی خیسِ اشکیو, صدای قلب پر تپشه
یه عمری در کنارشو, ولی نشد بهش بگه
این دردِ بی زبونیه, فقط نگاش کرد که بره
حتی با چشماش نتونست, بهش بگه احساسشو
دوباره موند تو بی کسی, بقل گرفت تنهاییشو
دلو به دریا زدو رفت, یه روزِ پاییزی سرد
رفت بگه حرف آخرو, با تنِ خشکیده ی زرد
دیدش ولی تنها نبود, اون بود اما رفته بود
دستش به دستِ دیگری, کسی دلش رو برده بود

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

642
۸