پرگار…

ق.ن:
حیف… حیف از غرورم که قربانی حسادتهای نابجای کسانی شد که زمانی رفیق بودند…

یک قاب زخمی خیره از وحشت
یک استکان لب پر خونی
این لحظه ها بی منطق و شومن
تو حال این روزامو میدونی

یک اتفاق تلخ تاریخی
چن قطره خون رو سیم گیتارم
ساعت یه ربع به چنده! بعد از تو
انگار صد ساله که آواره م

یک سایه ی خسته شبیه من
یک سایه ی ژولیده و درهم
چن ساله با این سایه توو جنگم
این سایه ی پیچیده و مبهم

آیینه ی قدیه رو دیوار
این من شبیهم نیست! نه اصلن
یک پیر مرد سست و فرتوته
آیینه ها هم دشمنن با من

تو گم شدی تو من یه شب اما
لبخند تو جا مونده رو مشتم
شاید یه شب تو اوج سگ مستی
شاید تورو قبل خودم کشتم

یک استکان لب پر خونی
چن قطره خون رو سیم گیتارم
یک سایه ی پیچیده و مبهم
من نقطه ی ثقل یه پرگارم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

  • زیبا بود @};- @};- @};- =D> =D> =D> موفق باشید
  • آقای روشنی عزیز درود خدمت شما از ترانه زیباتون بسیار لذت بردم و حس خوبی دست میده زمانی که در این آکادمی هر چند تعدادی کم اما ترانه هایی اینچنینی از بعضی از دوستان رو میخونم و باید تشکر کنم از شما و دوستان دیگر که قلمشون بی اغراق اینچنین خوش رقص هست :-x موفق باشید و یقینن بنده حقیر تمامی ترانه های شما رو در حد توان خواهم خوند چرا که تحت تاثیر قلم شما قرار گرفتم @};-
  • =D> =D> ترانه زیبایی ازتون خوندم و به دلم نشست @};- @};- @};-
  • سلام ترانتو دوست داشتم.با همراه اومدم سخت میشه نوشت .
  • ددرود بر جناب روشنی عزیز و گرانقدر ترانه ی متفاوتی از شما خواندم و لذت بردم و از بحث های انجام شده استفاده کردم @};- @};- @};-
  • سلام عليرضا جان شما جزء اون معودو انگشت شماري كه من تو آكادمي واقعا كاراشون رو دوست دارم و هميشه حرفي براي گفتن دارن و هر بند از كاراشون من رو به فكر وا ميداره ميپسندم داداش تو گم شدی تو من یه شب اما لبخند تو جا مونده رو مشتم شاید یه شب تو اوج سگ مستی شاید تورو قبل خودم کشتم
  • شاید یه شب تو اوج سگ مستی شاید تورو قبل خودم کشتم...
  • مرسی زیبا بود .ممنونننننن =D> =D> =D> @};-
  • سلام علیرضای عزیز ترانه خوبی بود مثله بیشتر ترانه هات ، فضا رو دوست داشتم یک قاب زخمی خیره از وحشت یک استکان لب پر خونی این لحظه ها بی منطق و شومن تو حال این روزامو میدونی قاب زخمی یعنی چی ؟ اگر قاب عکس هست که اشاره ای نشده بهش و اگر قاب دیگه ای هست که نمیتونه خیر از وحشت باشه !! ما میگیم به چیزی خیره شده اما نگیم از چیزی خیره شده ... حتی اگر بخوایم به فرض بگیم نگاش از ترس خیره مونده بود // باز باید به چیزی خیر بمونه و بند شما بنظرم ضعف تالیف داره علیرضا جان. استکان لب پر رو توضیح دادی به رضا اما من با رضا موافق ترم // لب پر شدن با شکستن فرق داره و درسته حرفت اما وقتی لب پر میشه // حالتی داره که برنده نیست ... ابته استکانای ما که اینطورن :) البته من جوابت به رضا رو یه جور گریز میبینم و نیازی نبود که توضیح بدی // چون من برداشتم متفاوت بود از اون بندت. یک اتفاق تلخ تاریخی چن قطره خون رو سیم گیتارم ساعت یه ربع به چنده! بعد از تو( خیلی مورد علاقمه =D> ) انگار صد ساله که آواره م یک سایه ی خسته شبیه من یک سایه ی ژولیده و درهم چن ساله با این سایه توو جنگم این سایه ی پیچیده و مبهم // سایه نمیتونه ژولیده باشه و ژولیده صفت مناسبی نیست برای سایه // تو گم شدی تو من یه شب اما لبخند تو جا مونده رو مشتم شاید یه شب تو اوج سگ مستی شاید تورو قبل خودم کشتم =D> علیرضا کاش یه بار دیگه این ترانه رو پرداخت کنی و به حق خودش برسونی @};- موفق باشی
    • سلام مجيد عزيز... خوشحالم كه بعد از مدتها پاي ترانه م حضور يافتي... خيلي قبل تر ازين ها و پاي كاراي گذشته م منتظر حضورت بودم! من اصلن دوست ندارم از كارم دفاع كنم و توضيح بدم و توضيحي هم كه به اون دوستمون در مورد استكان خوني دادم براي اين بود كه به علت نذاشتن حركه فك كنم متوجه اون كلمه و تركيب نشده بود و اونطوري توضيح دادم كه استكان لب پر خوني يعني چي و دقيقن اون توضيح تصوير توي ذهن من هنگام نوشتن ترانه نبود. نميدونم تو چه برداشتي كردي ولي منم ترسيدم كه اگه توضيح بدم ذهنيت دوستان منحرف بشه... در مورد قاب هم دقيقن همون "قاب عكسيه" كه شاهد تمام ماجراهاييه كه داره توو خونه اتفاق ميفته و وحشت زده به خونه خيره مونده... اگه زخمي هم صفت مناسبي نيست ميكنم "يه قاب عكس خيره از وحشت" در مورد موارد ديگه هم نظرت قابل احترامه و چشم. حتمن بيشتر روي اين كار فكر خواهم كرد @};-
  • درود جناب روشنی عزیز کارتون رو خیلی دوست داشتم و با تمام وجود از خواندنش لذت بردم سپاس @};-
  • سلام آقای روشنی. ترانه هاتونو قبل از این می خوندم اما اولین باره که پای ترانتون می نویسم.هرچند دیر! ".....زندگی مال توست حق داری ؛ تو مترسک که نیستی ، مردی! پای حرفت بایست مردانه ، حرف هایی که می شود بزنی ." (امید صباغ نو) سربلند باشید@};-
    • خب خوشحالم كه احتمالن اين ترانه رو قابل كامنت گذاشتن دونستين... منتظرتون پاي ترانه هاي آينده م هستم... @};-
      • نظر نمی ذاشتم، چون حرفی برای گفتن نداشتم... کسانی مثل شما هم احتمالا زیاد می شنوید: چه ترانه ی خوبی.. چقدر زیبا و ماهرانه... عالی بود و ... از این دسته تعاریف/ نقد هم نمی کنم چون اولا کاملا به اون سطح نرسیدم دوم به خودم این اجازه رو نمی دم پای هر ترانه ای نقد بذارم. ترانه هاتونو می خوندم و اگه دوست داشتم لایک می کردم. به هر حال نمی دونم این جوابی که دادین از روی ناراحتی بود یا نه.اما امیدوارم اینطور نبوده باشه/ توی جواب اولتون هم گفته بودین بیتی که گذاشتم مال الان بوده یا آینده! شما هر جوری خواستین می تونید برداشت کنید.... هم مربوط به این ترانه هم مربوط به آینده. امیدوارم سلامت باشید.و بازم از ترانه هاتون بخونم، حتی اگه نظر ندم./ @};-
      • من اصلن ناراحت نيستم.هنر كاملن سليقه ايه و من دوست ندارم مخاطبامو وادار كنم كه كارامو دوست داشته باشم. از شنيدن تعاريف بيخودي هم كه بدون پايه و اساس باشه هيچ لذتي نميبرم (مگر اينكه كسي بگه به اين دلايل كارت موفق و زيبا بود) تارانتينو _يكي ازز كارگرداناي مطرح جهان_ ميگه من فيلم ميسازم و تمام مردم دنيا دعوتند به ديدنش؛چه بپسندند چه نه!! منم شعر مينويسم و همه بدون منت دعوتند به خوندنش @};-
  • آقای روشنی ممنون به خاطر ترانه زیباتون از خوندنش لذت بردم اما یه چیزایی تو این ترانه آدم رو آزار میده و به نظرم میشه با یکم وسواس بیشتر روی انتخاب واژه و تغییر دادنشون ترانه بسیار خوبی از شما خوند "این لحظه ها بی منطق و شومن تو حال این روزامو میدونی" و "....این من شبیهم نیست! نه اصلن یک پیر مرد سست و فرتوته..." و بند آخر هم عالی بود ممنون موفق باشید @};-
  • سلام آقای روشنی تازگی توی آکادمی که میام نفسم می گیره! نمی دونم چی داره به سر همه مون میاد؟! خــداکنه همه چی دوباره مثل اول بشه، من صمیمیت اینجارو دوست داشتم، خوش وبش ها ... شوخی ها... سربه سرهم گذاشتن ها و حتی فحش های دوستانه، نکنه طلسم شدیم؟! :-S خـــداکنه همه چی درست بشه مثل اول :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-( :-(
    • :-S :-S ایشالله درست میشه حمیده جان. :< :< :< :<
    • خانم غفوریان گرامی اینجا یک سایت رسمیه نه وبلاگ!!!!!!!!!!!!!!
      • بله... اينجا سايت رسميه خانم يا آقاي سايه اما تازگيا خيلي از افراد براي " ترانه " اينجا نميان! حميده راست ميگه... از "ما" فقط يه مشت "من"ِ لعنتي مونده!!!!! كاش هَرَزگاهي دلمون براي "خود واقعيمون" تنگ ميشد.... :-( :-S :-(
      • ببخشید خانوم یا آقای سایه!! نمیشه توی سایت و یا حتی مکانهای رسمی صمیمیت بین افراد باشه؟؟؟ کاش یاد بگیریم همدیگرو دوست داشته باشیم...
      • رسیدن بخیر امیدوارم دیگه تا این حد شاهد سنگینی. سایتون نباشیم
    • درست میشه خواهرم... لبخند بزن حتی به زور... :-)
  • كار زيبايي بود.موفق باشيد. @};-
    • سلام کار خوبی بود نسبت به کارای قبلی با نظر آرش درباره ی بیت آینه موافقم یک اتفاق تلخ تاریخی تو عاشقانه ترین اتفاق تاریخی جواد پوران فقط جای عاشقانه با تلخ عوض شده با تغییر وزن موفق باشی
      • درود جناب پوران @};- دوست عزیز مصرع "تو عاشقانه ترین اتفاق تاریخی" از پایه اشتباهه جسارتن.شاید واسه شما بزرگترین اتفاق تاریخ باشه اما واسه بقیه هم هست؟!!یادمه یه همچین بیتی در حظور دکتر یداللهی تو جلسه خانه ترانه خونده شد و دکتر صراحتن گفتن این دروغه!!!!این از اغراق گذشته!!اگه قید شده باشه که بزرگترین اتفاق تاریخ زندگیه منه یا حداقل واسه من انقد بزرگه این اتفاق بازم قابل قبوله اما... و بعید میدونم آقای روشنی بدون ذکر نام شما از ترانتون الهام گرفته باشن.چون همونطور که عرض کردم تو خانه ترانه شنیدم یه همچین چیزیو و دلیل نمیشه شما از اون آقا الهام گرفته باشید ببخشید جسارت این حقیر رو موفق باشید @};-
      • دکتر یدالهی نظر خودشنون روگفتن و کاملا محترمه.اما مصداقی بر غلط بودن کار نیست.افرادی بزرگتر از ایشون کار و تایید کردن.از جمله روزبه بمانی.و اتفاقا یا صحبت هایی که چند وقت اخیر در مورد این کار با برخی از ترانه سراها و از جمله ایشون داشتیم درستی مصرح و کشف هنری و ادبی کار تایید شد ایشالا خانه ترانه تشریف بردید سوال کنید اگه بنا رو روی این.نقد دکتر یدالهی قرار بدیم خیلی کشف هارو باید غلط بدونیم زمین دوره تو میگرده.زمان دست تو افتاده روزبه تو خدای تمام دنیایی افشین.مقدم موفق باشین
      • خیلی ساده و با اطمینان خاطر از اندازه آدما حرف میزنید دوست عزیز....به هر حال چیزی که واسه شما بزرگترین عاشقانه ترین اتفاق تاریخه واسه مخاطب شما اصلن مهم نیست و احتمالن میگه پس شیرین و فرهاد چی میشن؟!!!لیلی و مجنون؟!!! من حرفم این بود که شما خیلی ساده و با طعنه گفتین کشفتون زبونم لال خدا اون روزو نیاره ... شده(غیر مستقیم گفتین)و من میگم انقد ساده قضاوت نکنید....من الله توفیق @};- @};- @};- @};-
      • شنیده ام سخنی خوش که شیخ کنعان گفت فراغ یار نه میکند که بتوان گفت حدیث حول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی است که از روزگار هجران گفت حضرت حافظ اگه بنا نقد افشین بدالهی رو در این کار بگیریم این کار حافظ از ریشه غلط چون حافظ میگه قیامت یعنی دوری از عشقم ایا برای همه صدق میکنه؟ مسلما نه دوست عزیزم حرف و نقد دیگران رو با مطالعه و فکر بازگو کنید.همیشه حرف های منتقد ها درست نیست موفق باشین @};-
      • علیک سلام نظرمو در مورد کامنت ارش در باره ی بند آیینه نوشتم با اینکه مصرع تو با مصرع من کلن متفاوته هم از نظر وزن هم از نظر فضا هم از نظر چینش کلمات... ولی خب من نمیدونستم تو یه همچین مصرعی داری و الان از خوشحالی دلم میخواد پرواز کنم که بلاخره مصرعی نوشتم که شبیه ش رو قبلن جواد پوران نوشته و دارم کم کم به سطح تو نزدیک میشم و این باعث افتخاره برای من... @};-
    • ممنون از حضورت @};-
  • دروود عليرضاي عزيز: وقتي ادم ميبينه كه چقد استادانه اين حال و هواي عجيب رو به تصوير كشيدي واقعا قبطه ميخوره! فقط به احترامش ميشه سكوت كردو لذت برد! ممنونم از حس فوق العاده ات. و حال خوبي كه سر صبحي از ترانه ات گرفتم. براو! @};- @};- @};- @};-
    • اینطوریام که میگی نیست دوست عزیز... من همواره گفتم هنوز هم می آموزم و درس پس میدم... واقعن خوشحالم وقتی میبینم و میشنوم ترانه م تاثیری که مد نظرم بوده رو رو مخاطب گذاشته... @};- @};- @};-
  • سلام آقای روشنی. چشم ما رو روشن کردید به ترانه ی قشنگتون . بسیار خوب. بسیار عالی @};- .خسته نباشید. =D> یک نکته ای رو فقط به لحا ظ حساسیتی که داره خدمت دوستان عزیزم متذکر می شم و اون اینه که محتوای ادبی رو باید بر طبق ماهیتش مورد کنکاش و بررسی قرار داد به کلام ِ دیگر و عبارت ِ ساده تر منظور این است که متن ادبی رو نمی توان در ترازوی ِ منطق متعارف سنجید چون ماهیت ِ اثر ادبی اساسا" بنا برخروج از هنجار و گریز از منطق قرار داره.. رفتار ِ گفتار ادبی ماهیتا" با یک گفتار اِخباری و گزارشی که محتمل ِ صدق و کذب است فرق می کند .شعری هست که در بین اهالی ادب ضرب المثل شده : در شعر مپیچ و در فن او/ چون اکذب اوست احسن ِ او یعنی در فضای شاعرانه اصل بر مطابقت یک ادعا با واقعیت بیرونی و توصیفی نیست بلکه اصل بر انگیزش احساس و تاثیر گذاری و کلام ِدلپذیر و موءثر است!ادبیات و اختصاصا" شعر و در جنب آن ترانه ..در تبیین و توصیف و گزارش یک موضوع نه از منطق جاری که از منطق خود یعنی منطق ادبی پیروی میکند..چه وقت یک متن ادبی میشود؟ دقیقا" وقتی که از زبان /بیان /دیدگاه/منطق وحتی ترتیب ارکان دستوری معیار و معمول فاصله می گیرد و اِلا جضرت سعدی ..دایه ی ابر بهاری را نمی فرمود ..بنات نبات را ..بپرورد! و فراش باد صبا را نمی فرمود فرش زمرد بگسترد! پس بفرماییم بگوییم ..دوست عزیز سعدی شاعر بزرگوار دایه ی ابر بهاری مگر ابر شیر دارد که دایه...؟!!!..در ادبیات هنر ما این است که هر عاملی را که بکار می گیریم اهرمی باشد که به مخاطبمان در موضوع مورد ذکر تمرکز بدهد تاثیر بر او بگذارد و حس و حال او را عوض کند و هیجانات اورا تحت تاثیر قرار داده هدایت کند .گزارشگر اخبار نیستیم نمایانگر افکاریم .از واقعیت بیرون گزارش نمی دهیم از راز درون به بیرون گزارش میکنیم از تجربه از احساس از کشش ها واز جاذبه ها و دافعه ها سخن می گوییم و به قول آقای سپهری عزیز :کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ /کار ما این است که در افسون ِگل سرخ شناور باشیم .. اینها رو گفتم که بگم آقای معظمی و دوستان عزیزمن ..منطق دو دو تا در ادبیات چهار تا نمیشود ..می تواند پنج تا ده تا یکی یا صفر شود ! قرار نیست در اثر ادبی شما ..بنده و شخص ثالث ارتباط منطقی بین اجزا به اون ترتیبی که در عالم واقع پیدا میکنیم پیدا کنیم! بلکه اصل بر حسی ست که از القای کلام بر حال ما مترتب میشود ..همه چیز در متن ادبی بهم ریخته و دگرگون می شود تا از این جابجایی ها نسیم ِ شوق یا حُزنی امید یا یاءسی بوزد و مخاطب را مجذوب کند و بیهوش کند ..نه اینکه بهوش بیاورد و سر ِ چرتکه به حساب و کتاب ِ دو دوتا چهار تا بکشاند ..بنا بر نظر و اطلاعات و تعریفی که از ادبیات در ذهن دارم کار شما آقای روشنی بسیار ادیبانه استادانه دلنشین و به نظر من در چهارچوب منطق ادبی بخوبی استوار است . نکته ی دیگر هم بگویم و تمام کنم حرفم را ..روزی به بزرگی گفتند عشق چیست؟ پاسخ داد ..اگر نمی دانی ..چه بگویم ؟!!! اگر میدانی ..چه بگویم؟!!!یعنی عشق از جمله ی امور کیفی ست که با توصیف کمی حقیقتش دریافته نمی شود بلکه ازکیفیت تجربه شده به کیفیت تجربه شده فقط و فقط قابل انتقال دقیق و کامل است ..من لطایف ادبی را هم که در متن ادبی کشف می شود از زمره ی همین موارد کیفیتی میدانم ..که وقتی برای مخاطب قابل کشف و لمس و حظ است که مخاطب ِاثر چنین کیفیتی را در تجربیات خود داشته باشد وگاهی به همین خاطر تصور میکنم که متن میتواند با دسته ای از مخاطبان ارتباط برقرار کند و با گر وهی نه. ببخشید از این که وقتتون رو گرفتم .موفق باشید.اینهم گلهاتون @};- @};- @};- @};-
    • درود خانوم ربانی...اول بگم چقد اینکار خوبه که عده ای از دوستان با مهربونی و خلوص نییت میان وقت میذارن پای ترانه ی دوستاشون و سعی میکنن اگه نکته ای(چه خوب چه بد) توی ترانه هست بهشون یادآوری کنن و این همون فرهنگیه که آکادمی بهش نیاز داره....از تمامی این دوستان مخصوصأ شما خانوم ربانی به نوبه ی خودم تشکر و قدردانی میکنم @};- باید عرض کنم فکر میکنم حالو هوای ترانه با شعر تفاوت داره.شعر معمولن مخاطب خاص داره و فقط کسایی دنبال شعر میرن که علاقه بهش دارن اما ترانه چون در نهایت باید با ملودی و آواز تلفیق بشه و بصورت یه آهنگ شنیده بشه طیف وسیعی از مردم باهاش سرو کار دارن و به همین دلیل ترانه باید زبان گویشش محاوره باشه و با مخاطب(عام) ارتباط برقرار کنه.از نطر من کار جناب روشنی بسیار ملموس و قابل درک هست و تحسین برانگیز و کارشون رو واقعن دوست داشتم(بالاترم عرض کردم)اما آیا مخاطب 15 ساله ای که با ادبیات کهن ارتباطی نداره هم با کلمه ی "فرتوته" ارتباط برقرار خواهد کرد؟!باید انقد زبان گویا باشه و ارتباط بین ابیات ملموس باشه که عموم مردم به راحتی بفهمنش و درکش کنن.(البته بگم من حالا حالاها باید شاگردی کنم پیش شما ،جناب روشنی و امثالهم) به نظر من ترانه هم منطق خودشو داره و باید بهش پایبند بود.به عنوان مثال جناب روشنی فرموده بودن"لبخند تو جا مونده رو مشتم"اگه کسی با دقت توجه کنه میبینه چرا باید روی مشت مونده باشه این لبخند؟!اصلن مگه میشه لبخند با مشت ارتباطی داشته باشه؟به نظر شما مخاطب چه تصویری باید با این جمله بسازه؟لبخند ممکنه تو نگاه جا بمونه اما تو یا روی مشت...منظور این حقیر از منطق ترانه این بود.هرچند تو شعرم همین قاعده اما رقیقتر وجود داره.حتی اشعار شاملو که برقراری ارتباط باهاشون کار واقعن سختیه و مستلزم درک بالایی از ادبیات هست رو میشه با تصویرسازی فهمید(تا حد بسیار زیادی تصویرسازی کمک خواهد کرد) امیدوارم تونسته باشم منظورم رو بیان کنم ببخشید اگه بزرگتر از خودم حرفی زدم یا جسارتی کردم در جمع اساتید @};- @};- @};- @};-
      • سلام مجدد منو بپذیرید آقای معظمی عزیز ..عرضم به حضور گرامی شما ..شعر و ترانه هر دو از یک خانواده هستند از یک خاستگاه واز یک تبارند در عین تفاوتهای ظاهری و رفتاریشون از یک نژادند از نژاد احساس و تخیل بنابراین ترانه هم ازتخیل جان گرفته و از احساس مایه دارد پس فضای ترانه هم فضای شاعرانه است و منظق خیال و احساس در اون حاکمیت داره ودرست مثل تقسیم جانداران در علم زیست شناسی اینجا هم در علم ادبی تقسیم بندی داریم چه طور در اونجا تقسیم جانداران به دسته جات خزنده و پرنده و پستاندار و دوزیست و آبزی مانع ومنکر تفاوتهای افراد و احاد یک نوع نیست اینجا هم نه من ونه هیچ کس دیگر اگر عاقل باشه منکر تفاوتها ی موجود در بین ترانه و شعر نیست چه در محتوا و چه در کارکرد بلکه من حرفم این است که فضای ادبی حاکم بر شعر و ترانه چون فضای شاعرانه است پس زبان ترانه هم از این فضا و به تَبَع ِ اون از منطق خودش پیروی میکنه ودر ترازو و معیار و منطق خودش باید محک زده بشه نه در فضای منطق معیار معمول.. ما در فضای شاعرانه و زبان شاعرانه لایه به لایه از سطح گفتار ذهن را عبور میدهیم به عمق ..و از یک لفظ کام ِصد معنی میگیریم .تداعی ها مطرح است کنایه و مجاز و استعاره و ..کلام رو از زمین به آسمان میبرند .. اینها با منطق گفتار عادی فاصله ی نژادی و ریشه ای دارد .کار خالق اثر ساختن کلامی ست که از رهگذر تجربه ی ذهن و تلاش ذهنی بتواند کیفیت تجربه اش را با مخاطب اثر به اشتراک حسی بگذارد تا مخاطب به فراخور تجربیات ذهنی خودش به دریافت کیفیت حس ِ خالق اثر برسد و به تناسب همگونی این تجربیات است که لذت و شور از درک گفتار ِخالق اثر در جان مخاطب حاصل می شود. این را من میگویم منطق زبان ادبی..حالا می آیم این را با مثال ِ خودتون از کار آقای روشنی عزیز شرح میدهم .."لبخند تو جا مونده رو مشتم..!"شده تا حالا حضرتعالی دوست خوب من ..مشت به دیوار بزنید؟! یک سرخی یک جای کبودی روی دستتون خدای نکرده می مونه!؟نه ؟ رو دیوار هم یک جای ِ لکی یک چیزی شاید بمونه..خوب این تصویر رو بذاریم کنار .. درد رو مشتتون مونده..نه ؟! روی دیوار چی ؟! آخ ی واخ ی می تونید از دیوار بشنوید؟! نه..نه نمیتوانید ..دیوار به مشت ِ شما میخنده؟! جای خنده اش روی مشتتونه !!! پس لبخند رو مشت جا موندن مساویست =یا بهتر بگیم و به زبان ادبی بگیم ..کنایه است از ..به تمسخر گرفتن و به سُخره گرفتن ِ تلاش و وکوشش کسی برای قدرت نمایی و به کرسی نشوندن حرف خودش ..تلاشی که نتیجه ای نمی ده و به ناکامی و عجز و استهزا ی اون آدم منجر می شه.. یعنی هجوم کسی رو که به شما اعتنا داره برای مبارزه ..به هجمه ی بی اعتنایی و هجو کردن دفع نمودن و در مقابل پاسخ دادن..حافظ هم چیزی تقریبا" شبیه به این داره.. "کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ/ولیکن خنده می آید براین بازوی بی زورش..!!! حافظ بازو را نماد وکنایه از قدرت انتخاب فرموده ..دوست عزیز مان مشت را..هر که به فرا خور فضا و اقتضای خیال و مجال و مقال خودش..! حالا چرا بنده این معنی به ذهنم خطور کرد و در ذهنم تداعی شد و لی در ذهن شما مشت هیچ ربطی نتونست با خنده پیدا کنه!؟ ! یک دلیلش شاید تجربه ی مشابه ذهنی خودم بود که دست به دست تجربه ی ذهن خالق اثر داد و از این درک مشترک حس مشترک زاده شد و واژه ی پژمرده و مرده به رستاخیز این تجربه ی مشترک از گور ِ گنگی و لالی برخاست و زنده و با معنی و با ربط شد ..شاید هم من ِنوعی چنین تجربه ای رو نه در ذهن خود بلکه در ذهن دیگری مثلا" ذهن شاعری مثل حافظ دیده ام و شناخته ام ..ولی شما این کنایه این تعبیر به گوشتان کمتر رسیده ..پس نتونسته تداعی معنی کنه..این رو من میگم منطق ادبی ..اینجا بحث هرمنوتیک هم مطرحه ..شاید تفسیر و برداشت من به نظر خالق اثر نزدیک یا دور باشه ..اما به این نوع این اثر با من سخن گفته ..با ظرفیت ِ تجربه و دانشم .در مورد استکان لب پر خونی هم ..همینطور ولی شاید سرتون رو در بیارم والا اگر احساس می کردم مزاحمت نیست ..منطق و مفهوم و جایگاه و زیبایی ش رو براتون می نوشتم و به قول حافظ از چشم بیمار این ترانه هزاران درد بر می چیدم ..ببخشید وقتتون رو گرفتم .موفق باشید . @};- @};- @};-
      • درود مجدد خانوم ربانی @};- اول بگم من به قدرت نوشتن شما قبطه خوردم!زیبا و ادبی مینویسید و من اینو دوست دارم :-) خانوم ربانی،دوست من(اگر لایق باشم)ما فک کنم تو تعریف زبان ترانه دچار سوءتفاهم شدیم.من دقیقن منظورم این نبود که منطق ترانه همون منطق 2*2=4! وهمخانواده بودن شعر و ترانه رو انکار نمیکنم که بر منکرش هم لعنت!ولی به اقتضای شرایطشون(از نظر نوع مخاطب) زبانشون باهم فرق داره.نحوه حرف زدن و کنایه هاشون تا حدودی باهم فرق داره که شما هم همینو فرمودین.ما با ادبیات رایج رو زبون مردم سرو کار داریم...احمد شاملو خیلی از کاراش به زبان ترانه ای که ما میشناسیم نزدیکه و آهنگینم هست(وزن و قافیه داره)اما انقد زبان ترانش با کنایه و دور از تفکر یه مخاطب عادیه که نمیشه به کاراش ترانه گفت...من به دانش ادبیاتی شما کوچکترین شکی ندارم واینو بدون تعارف میگم.شما راحت اینارو متوجه میشین.ولی منه نوعی که یچیزی بین مخاطب عام و خاص هستم نتونستم با قسمتهایی ارتباط برقرار کنم و حق بدین به یه مخاطب 15 ساله که از ادبیات و اصطلاحات و کنایه ها وحضرت حافظ خیلی فاصله داره و نتونه راحت با این ترانه ارتباط برقرار کنه...این ترانه همونطور که عرض کردم واقعن زیباست ولی بازم عرض میکنم عام پسند نیست چون عموم مردم ما ترانه ای رو دوست ندارن که بخوان بهش فک کنن تا بفهمن چی میگه(که بعضی جاهاشو با فکر کردنم احتمالن نفهمن) و ما ترانه رو واسه عموم مردم میگیم.چون ترانه رو خواننده میخونه واسه همه ی مردم.دکتر یدالهی میگن:به نابودی کشوندیم تا بدونم/همه بود و نبود من تو بودی////ببینید اینم دارای آرایه ادبیه اما محال ممکنه یکی پیدا شه باهاش ارتباط برقرار نکنه(حتی یه بیسواد) و تو ذهن همه ما مونده چرا که ساده ولی عمیقه و اینه که از بقیه کارایی که تو ذهن نمیمونن متفاوتش کرده.من عرضم اینه که منطق ترانه یچیزی بین منطق معمول و منطق شعر هستش :-) بیشتر از این سرتون رو درد نمیارم.خیلی خوشحال میشم از بحث ادبی مخصوصن اگه کسی که باهاش بحث میکنم پر از تجربه و دانش ادبی باشه و بتونم به اندازه فهم اندک خودم ازش چیز یاد بگیرم...ممنون که وقت میذارید.قلمتون ماندگار @};- @};- @};-
      • باعث افتخارمنه آقای معظمی که شمارو دوست خطاب کنم و شما هم متقابلا" چنین خطابی داشته باشید.با نظرتون راجع به مخاطب عام موافقم منظور من متمرکز رو ی خود اثر بود از جهت صحت و قوت اثر که این بحث جدایی ست از توفیق اثر در مقبولیت عام ..فکر کنم هر دو در یک حیطه و لی از دو زاویه و با تمرکز روی دو نقطه ی متفاوت صحبت کردیم..به هر حال به توافق نزدیک شدیم ..منونم از شما دوست گرامی @};- @};- @};-
      • جناب معظمی دوست عزیزم... بابت وقتی که که گذاشتین و این بحث زیبا رو مطرح کردین واقعن ممنونم ولی خب اینکه ترانه و شعر تفاوت دارند من باهاش کاملن مخالفم... این بحث رو ترانه سراهای ناتوان مطرح کردن و همه گیر شده و باید عرض کنم ترانه دقیقن عین شعره و خب در مورد عام پسند بودن کار عرض کنم که به اندازه ی کافی در مملکتمون ترانه سراهایی هستند که عام پسند مینویسند و حتی خیلی خیلی بهتر از من و تعداد کسانی که دوست دارند قلمس متفاوت رو تجربه کنند بسیار اندک شده حتی کمتر از تعداد انگشتان یک دست... من واقعن به مسیری که دهه ی 50 آغاز شد ادامه نیافت غبطه میخورم و از به زوال رفتن موسیقی و ترانه به شدت آزرده خاطرم... البته در چند سال اخیر اساتید بسیار بزرگواری در جهت اعتلای ادبیات و موسیقی روشنفکری جامعه ی ما کوششهای فراوانی کرده اند که خب بندهی حقیر قصدم ادامه ی همین راه تلاش برای بقای ترانه ی های اندیشنمد هست... بازم ممنونم برادرم @};-
    • واقعن استفاده کردم بانو ربانی محترم... بابت وقتی که گذاشتین و قلم شیوا و رساتون بسیار بسیار سپاسگذارم... @};- @};- @};- @};-
  • این کیه ؟ که قد آینه عکسشو زدن به دیوار چقدر شبیه من نیست نه خدایا ... منم انگار ( روزبه بمانی ) نگو که نشنیدی این ترانه رو چون تو نمایشگاه کتاب پیش جواد پوران بهت خوندمو گفتم آهنگیه که روزبه بمانی خودش خونده ... بگذریم اما کاربرد تو هم به جا و خوب بود ... یه سوال ؟؟؟ به این ترانه گفته بودن قابلیت خوندن نداره ؟؟؟ مگه یادت رفته ترانه ی خودش که نوشته بود : آهای جناب گالیله و نیوتون !!! :-)) مارو نمی بینی خوشی دادا ؟؟؟ خیلی قشنگ نوشتی ، کارتو دوست دارم و امیدوارم این نوع نگارش ادامه داشته باشه آرزوی موفقیت دارم برات جوجو دادای یک دهه ی اخیر آرش توفیقی @};-
    • ازت دلگیرم... راستی این خاله زنک بازیای دخترونه رو حداقل شما کنار بذار دادا... تازگیا مد شده هرکی میره ترانه ی یکی رو میخونه میگه فلان جاش شبیه فلان شعر منه و یا شبیه فلان بند از فلانیه... واقعن مسخره س این حرفا... و رنج میده منو... نمیگم نشنیدم بلکه شنیدم اون ترانه رو ولی خب با اینکه هیچ ادعایی ندارم و بارها گفته ام شاگرد همه ی دوستان ترانه سرام و از همه می آموزم و لی انصافن بندی که من نوشتم بسیار قوی تر از بندیه که روزبه بمانی نوشته... در مورد جناب م.ا هم که خب پرونده ی این آدم مشخصه چنان که توی جمع تو خانه ی ترانه بهش گفتم که شما در حدی نیستین که ترانه ی من و یا هر کس دیگه ای رو تایید کنین چون خودتون قابل تایید نیستین...
  • درود بر علیرضا روشنی دوست من از مهمترین نقاط قوت این ترانه تصویرسازی دقیق و هنرمندانه ای که مخاطب رو جذب میکنه. فقط در این ترانه ی پربار مصرعی سطحی مثل تو حال این روزامو میدونی یکم توو ذوق میزنه. حس کردم فرتوته از زبان ترانت یکم دوره.البته لغتی منسوخ نیست. ولی بند آخرت واقعا استادانه بود.حس کردم تصاویر پنج بند قبلی با این بند همه از جلوی چشمام رد شد. قلم فوق العاده ای دوست من.ازت آموختم @};-
    • محمدرضا رجب پور عزیز تو همیشه از جمله کسایی بودی که بین بچه های آکادمی ترانه هاتو دوست داشتم و دارم و لذت میبرم... اینکه تو کار رو بپسندی برام واقعن ارزشمنده دوست من... در مورد فرتوت هم خودم نظرم اینه که کاملن یه کلمه ی قابل استفاده در محاوره س... بازم ممنون از حضورت @};- @};-
  • خيالـــــت راحـــــــت از دنيـــــا بـــــرادر... هميــــــشه اونــــكه "بـــَد" ميبيـــنه مَــــــرده! ســــرِ سجـــاده هــــرشـــب اشكــــِ مــــادَر تمــــامِ زندگيــــتو بيــــمه كـــــرده! @};- @};- @};-
    • ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش @};- @};- @};-
      • راستی الهه جان من هر کاری میکنم نمیتونم توی وبلاگت نظر بذارم... حرفهایی هست که باید بدونی... چیزهایی هست که نمیدانی...
      • سلام برادرم... ايميل: boghzebaran1998@yahoo.com
      • شرمنده كه عمومي گذاشتم نميشه پيام خصوصي گذاشت.
  • جناب روشنی عزیز : دلگیر مشو که زمانه تنگ میکند عرصه برآنکس که تنگ بیندش... زنده باشی رفاقتها ابدی.. @};- @};- اثر زیباایی بود . درود @};- @};-
  • درود علیرضای عزیز.غمگین نبینمت....احساس و رونیه کارت تاثییری که باید میزاره.شاد باشی @};-
  • سلام داداشم دوست داشتم کارتو آفرین میپسندم @};-
  • درود بر جناب روشنی...خسته نباشید اول میرم سر نکاتی که به ذهنم میرسه جسارتن : این استکان لب پر خونی//لب پر از خون؟لب پر اما بدنه اش خونیست؟خود شخص مثه یه استکان پر خونه؟(واسم گنگ بود یجورایی) ...(این لب پَر باید باشه که من بعدن متوجه شدم.عذر میخوام) یک اتفاق تلخ تاریخی چن قطره خون رو سیم گیتارم ساعت یه ربع به چنده! بعد از تو انگار صد ساله که آواره م راستش نتونستم ارتباط منطقی ای بین 2 مصرع بالا پیدا کنم... احساس میکنم واژه "فرتوته" زیاد واسه ترانه(عام پسند)مناسب نیست... تو گم شدی تو من یه شب اما لبخند تو جا مونده رو مشتم///چرا روی مشت؟چرا توی مشت نباشه؟چرامشت؟! شاید یه شب تو اوج سگ مستی شاید تورو قبل خودم کشتم تو بیت بالا حس میکنم ریتم (خیلی کم)از دست میره... حالا بریم سراغ ادامه ی نظرم در مورد کارتون....تحت تأثیر قرار گرفتم...زیبا بود و انقد نقطه قوت داشت و تازه بود که اگه بخوام بنویسم فک کنم چند ساعتی ظول بکشه....واقعن دستتون درد نکنه و جسارت من رو هم ببخشید.انقد کار قوی بود که این ایرادها(که از نظر من ایرادن البته) به چشم نمیاد... قلمتون پاینده =D> @};-
    • سلام و ممنون بابت وقتی که گذاشتی دوست خوبم وقتی یه استکان میفته یا پرت میشه همیشه که نمیشکنه! گاهی هم لب پر میشه و وقتی ندونسته ازون آب یا هر چیز دیگه بخوری لبت زخمی میشه و مطمئنن قسمتی از خون روی استکان باقی میمونه و این میشه : یک استکان لب پر خونی... در مورد بند دوم شاید حق با شما باشه جوابی ندارم گرچه من تلاش کردم با آوردن مصاریع بی ربط اوضاع پریشان شاعر -کهخودم هستم- رو نشون بدم... دقیقت هدفم پریشان گویی بوده که خب نمدونم تا چه حدموفق بودم... من اصلن احساس نمیکنم کلمه ی "فرتوت" مناسب ترانه ی محاوره نباشه... در مورد بند آخری هم که اشاره کردی به مشت و... وقتی به یکی مشت میزنی با پشت دستت میزنی یا داخلش؟ یه بار همین الان دستتو مشت کن. پشت دست بیرونه و توی دست جمع میشه داخل... هدفم دفاع نبود چون من یک شاگردم و دارم درس پس میدم پیش همه ی دوستانم در آکادمی فقط امیدوارم توضیحاتم قانع کننده باشه براتون... @};-