اعتراف

بی خیالِ اون نگاهی که می شه روو زخمش هِی زوم
بی خیالِ سرنوشتِ تا ابد بریده محکوم
بی خیالِ لحظه هایی که صداش، زمینُ کر کرد
بی خیالِ غیرتی که پای دغدغه ش، هدر کرد

دیگه خسته از رفیقا، از گروه و باند و دسته س
از تموم اَنگ هایی که مُدام بهش می چسبه س
دیگه خسته از اُمید و آرزوی خوب فرداس
آخرِ خط من و تو؛ آخر قصّه مون اینجاس!؟

بی خیالِ روزهایی که هنوز نرفته از یاد
بی خیالِ عمرِ رفته؛ بی خیال عمرِ بر باد
بی خیالِ قصّه هایی که توو ذهنش رِژه می رفت
بی خیال قُرص هایی … که مثه دِراژه می رفت

دیگه خسته از تمومِ… جادّه های اشتباهه!
روو تنش، غیرِ یه سایه، اعترافِ یه گناهه!
دیگه بی خیالِ حکمِ… تا ابد بریده محکوم
می شکنه زیر یه تهدید، زیر ضربه های باتوم!

از این نویسنده بیشتر بخوانید: