آینه وار

تو شهرِ قومِ یخ زده،
بی یاوری قانون شده
شب مرگی ِ بغضِ سمج،
رو یالِ غم بارون شده

از شکوه های ایل ما،
دیوانی از سودا شکفت
اما هنوزم این تبار،
از قتل گل چیزی نگفت

تو اوج فستیوال درد،
هر خنجری دنبال پشت
دست کدوم قاتل مست،
شا بیت هر شعرمو کشت

من هم تبارِآیِنَه ام،
با هر شکستن ما شدم
از عمق این ویرونگی،
من معنیِ فردا شدم

میراثی از تاریخ ما،
ابهام و تردید و دروغ
ما مرده های زنده ایم،
در کوچه باغِ بی فروغ

دیرینه رسم ما جنون،
ما خون عاشق میمکیم
ما فارغ از گل واژگی،
از شاخه ها خون میچکیم

ما چله پوش آسمون،
تو قحطیه خورشیدو ماه
فانوس ما شمعی خموش،
در گیرودارِ پیچِ راه

من هم تبارِآیِنَه ام،
با هر شکستن ما شدم
از عمق این ویرونگی،
من معنیِ فردا شدم

اینجا عذابی شب شکن،
مینای مهتابو خسوف
خورشیدو بازم حد زدن،
با حربه ی چاهِ کسوف

تو برکه های این دیار،
قوها نمیرقصن ببین
موجای دریا وحشین،
اینجا لب ساحل نشین

از این تبار بی رمق،
چیزی نشد عاید ِ ما
ای مطربِ عزلت نشین،
رو کن نتای خوش صدا

من هم تبارِآیِنَه ام،
با هر شکستن ما شدم
از عمق این ویرونگی،
من معنیِ فردا شدم

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

759
۳۸