یه مرد

((یه مرد))

به حکم این که مرد و مغرورم.به حکم این که از همه خستم

به داربست مرگ آویزون.تو انتظار وقت مرگ هستم

به حکم دوری از هم آغوشی.از عشق آتشین جدا میشم

برای مرد قصه بودن من.تو شهر غصه ها فدا میشم

به سرزمین مرگ تبعیدم.جدای از گلای نیلوفر

جایی که حرفام میشه بی معنی.جایی که اسم من میشه کافر

به جرم این که عاشقی کردم.به جرم این که هرز نمیگردم

شدم گرفتار کثیفی ها.ولی هنوز مثل یک مردم

یه مرد که با تموم سختی ها.هنوز نگاش سرد و مغروره

یه مرد که پازل غم و درداش.یه عمری میشه بدجوری جوره

یه مرد که یا کریم احساسش. برای عشق اون نمیخونه

شعار آزادی رو حفظ کرده.دیگه تو اون قفس نمیمونه

یه مرد افسرده که تا حالا.دو بار به خودکشی شده محکوم

بلد نبوده راه دنیا رو.از حس باریدن شده محروم

یه عمره آرزوش این شده که.یکی ازش بپرسه حالش رو

 ولی به هر کی دست دوستی داد.یه جور بد گرفته حالش رو

یه مرد که واسه زندگی کردن.برای مرگ دست تکون میده

بیچاره واسه روشنایی روز. تا یادشه چراغ دزدیده

 (حمیدرضا زرگران پور)

از این نویسنده بیشتر بخوانید: