طلوع تازه

اگه دنیا پر از درده،وجود آدماش سرده

اگه مردای آزاده،شدن زندونی و برده

اگه گلها پر از خارن،همه از هم دل آزارن

اگه تو محفل دلها،دیگه عشقی نمیکارن

اگه داسا پر از خونن،حدیث مرگو میخونن

اگه نونا همه سمی،سر سفره رجز خونن

اگه دنیا بد و شومه،پر از افکار م معدومه

اگه جغد پر از نفرت،سیاحت خونه هر بومه

اگه آلاله ها مستن،همه پیمان خون بستن

اگه جرم همه مردم،شده از بند غم رستن

اگه شب گریه ی مادر،تو سوگ مردن باور

اگه فرزندشو کشتن،شده بی یارو بی یاور

اگه میلاد ما مرگه،درختی بی گل و برگه

اگه تقدیر گلهامون،نبود و مرگ گلبرگه

اگه مسلخ شب تاره،دیگه بارون نمیباره

اگه فریاد آزادی،اسیر چوبه ی داره

اگه قداره محبوبه،اگه دستش طلاکوبه

اگه پتکه صدای ما،به تبل زجه میکوبه

اگه ققنوس ما مرده،تب فریادو سر خورده

اگه ما بودنه مارو،به چاه بی کسی برده

چرا ما مسخ این خوابیم،پر از تشویش و بیتابیم

چرا با این همه تزویر،به این بیراهه تن دادیم

طلوعی تازه در راهه،که پایانه شبانگاهه

که پایانی به این ظلمت،به اندوه شب و ماهه

 

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

607
۱۴