مرگ یک اتفاق بیهوده است

مرگ اتفاق بیهوده است

باز پاهای خستگی ام را

باز پاهای خستگی ام را

قرض دادم به آسمان جلی ام

شهر با من تلوتلو میخورد

لای این روزهای الکلی ام

 

لا به لای سکوت ادم ها

بوق ممتد کنار جاده شدم

مرگ آرام روی ترمز زد

از تن زندگی پیاده شدم

 

از خودم واقعا جدا بودم

زندگی را به مرگ چسبیدم

فحش هایی نخوردنی خوردم

چیز هایی ندیدنی دیدم

 

از سر زندگی بلند شدم

جسم خود را درسته قی کردم

اخرش مردم و نفهمیدم

زندگی را چگونه طی کردم

 

مدتی با سکوت حرف زدم

عقل را از سرم در آوردم

دست های نبودنم را هم

توی جیب نبودنم کردم

 

من فقط یک مترسک عوضی

روی اعصاب مزرعه بودم

هر طرف هر کجا مرا بردند

راه را بی اراده پیمودم

 

راه رفتم بدون پاهایم

راه رفتم کنار آزادی

جبر را بین راه گم کردم

فارغ از لذت و غم و شادی

 

از مکان و زمان گریز زدم

تا کمی هم خود خودم باشم

آنچه باید نمیشدم شد تا

آنچه باید نمیشدم باشم

 

روی چشمان عشق اشک شدم

اخر از اتفاق افتادم

آن قدر درد را سبک کردم

مثل نور از چراغ افتادم

 

ناگهان مرگ میرسد از راه

همه ی زندگی همین بوده ست

ما اگر از دوباره زنده شویم

مرگ یک اتفاق بیهوده ست

از این نویسنده بیشتر بخوانید: