فصل هزار رنگ

پاییز دلتنگی

نزدیک هر پاییزو بارونش

نزدیک هر پاییز و بارونش
دلتنگی من ریشه میزنه
یک اسب وحشی میشه آبانماه
میره به قلب بیشه میزنه

 

نزدیک پاییزم هوا ابره
توصیف کردنش برام سخته
خیالم و دیگه نمی بافم
خیال من هم خوب و خوشبخته

 

هر پاییزم سرد و یخی گذشت
دیوونه بازیام ترانه شد
دیوونگیهام و بغل کردم
شکل یه شعر عاشقانه شد

 

من زندگی کردم تو هر پاییز
تو اغوش خدا رها شدم
با عطر بارونش بهشت رفتم
به لطف تو من با خدا شدم!

 

اما دیگه چشمای معصومم
منتظر چیزی نمی مونن
عشق می کنم با این هوای خوب
دیوونگی هامم نمیتونن

 

راها که بازن سمت من اینجا
از این به بعد تو جنگ می کنی
با هرکی سد راهمون باشه
وقتی من و دلتنگ می کنی

از این نویسنده بیشتر بخوانید:

180
۱۲
۲